چو برق از ميغ بِدرَخْشَد تو پندارى يكى زنگى * ز خرگاهى بخرگاهى دواند پارهء اخگَر
وز آن اخگَر بسوزد دستش از گرمى و بىتابى * از آن آسيب بِخْرُوشد روانى بفگند آذر
* *
اى بهار داد و دين آمد خجسته نوبهار * بوستان پادشايى كرد همچون قندهار
آبداده خشت پولادست پندارى گياه * كس نداند چون ببيند كشتزار از خشتزار
لاله بينى لرزلرزان چون دل بدخواه ملك * نيمى اندر خون غريق و نيمى اندر زير قار
شاخ هرچندانكه بينى نور دارد بر جبين * راغ هرچندانكه بينى حور دارد در كنار
بوستانافروز تازه در ميان بوستان * همچو خونآلوده در هيجا سنان كارزار
دوش تا شبگير مرواريد باريد آسمان * لاله را بر تاج باريد و سمن را بر سوار
اينكه هرروزست راغ و باغ و كوه و دشت و در * زمرد و مرجان و فيروزج بشاخ و برگ و بار
خسرو پيروز گر بربارهء پيروزگى * كرد با شادى و پيروزى بصحرا برگذار
* *
« 1 » اگر كمال بجاه اندرست و جاه بمال * مرا ببين كه ببينى كمال را بكمال
من آنكسم كه به من تا بحشر فخر كند * هرآنكه بر سر يك بيت من نويسد قال
همهكس از قِبَلِ نيستى فغان دارند * گَهِ ضعيفى و بيچارگى و سستى حال
من آنكسم كه فغانم بچرخ زهره رسيد * ز جود آن ملكى كم ز مال داد ملال
روا بود كه ز بس بار شكر نعمت شاه * فغان كنم كه ملالم گرفت زين اموال
چو شعر شكر فرستم ازين سپس بَرِ شاه * نگر چه خواهم گفتن ز كبر و غنج و دلال
بس اى ملك كه نه لؤلؤ فروختم بسلم * بس اى ملك كه نه گوهر فروختم بجوال
بس اى ملك كه ازين شاعرى و شعر مرا * ملك فريب بخوانند و جادوى محتال
بس اى ملك كه جهان را بشبهت افگندى * كه زرّ سرخست اين يا شكسته سنگ و سفال
بس اى ملك كه ضياع من و عقار مرا * نه آفتاب مساحت كند نه باد شمال
هامش
( 1 ) - اين قصيده بتمامى در مجمع الفصحا ج 1 ص 368 - 369 درج شده است