بر روى برف زاغ سيه را نگاه گن * چون زلف بر رخ بتم آن شمسهء سپاه
يا چون يكى بساط فگنده حواصلى * و افگنده جاى جاى به دو رويهء سياه
* *
آن خوشه بين چنان كه يكى خيك پرنبيد * سر بسته و نبرده به دو دست هيچكس
بر گونهء سياهى چشمست غژب « 1 » او * هم بر مثال مردمك چشم ازو تَكَس « 2 »
* *
« 3 » هميشه خرّم و آباد باد تركستان * كه قبلهء شمنانست و جايگاه بتان
بتان او همه گويا و شكّرين سخنند * ببوسه راحت جان و بغمزه آفت جان
يكى بيامد ازيشان و اين دلم بربود * بجان و دل بنهاد آتشى زبانهزنان
بتى شمنكش و جادوفريب و سحرنما * برخ بهار « 4 » بهار و بقهر باد خزان
بجلوه اندر چون آهوى رميده زيوز * برزم اندر چون شير و اژدهاى دمان
به زير سايهء زلفش همه زيادت و سود * به زير سايهء تيغش همه بلا و زيان
كشنده تيغش جان عدو كشيده بدم * دو زلف و جعدش باريده مشك بر خفتان
دو چشم تنگ و دهن تنگ و تنگدل بحديث * شكسته زلف و بگاه سخن شكسته زبان
بغمزه تير و مژه تير و قدّ و قامت تير * برو كمان و بباز و فروفگنده كمان
از آن كمانش كمان گشته پشت عاشق او * وزين كمانش عدو گشته از شمار كم آن
ميان ندارد گويى بگاه بىكمرى * بخامشى در گويى كه نيستيش دهان
بدان زمان كه سخن برگشاد و بست كمر * سخن دليل دهان شد كمر دليل ميان
دلم ببرد و دل خويش را نداد به من * برفت و ماند غمِ عشق و آتش هجران
دلم تنور شد و هردو چشم چشمهء آب * چگونه خاست گَهِ نوح جز چنين طوفان
هامش
( 1 ) - غژب : دانهء انگور تازه
( 2 ) - تكس : هستهء انگور
( 3 ) - مجمع الفصحا ج 1 ص 173
( 4 ) - بهار : درينجا بمعنى گل است