بينى آن چشم پركرشمه و ناز * كه بدان چشم هيچ عبهر نيست
سيمِ بىبار اگرچه پاك بود * چون بناگوش آن سَمَنْبَر نيست
گِرْدِ روز آن دو زُلفْ دايرهييست * نقطهيى ز آن دهانْشْ كمتَر نيست
بلطيفى دگر چو تو نبود * بكريمى چو مير ديگر نيست
* *
ميان زاغِ سياه و ميان بازِ سپيد * شنيدهام ز حكيمى حكايت دلبر
بباز گفت همى زاغ هردو يارانيم * كه هردو مرغيم از جنس و اصل يكديگر
جواب داد كه مرغيم جُز بجاى هنر * ميان طبع من و تو ميانهييست مگر
خورند از آنكه بماند ز من ملوك زمين * تو از پليدى و مردار پُركنى ژاغَر « 1 »
مرا نشست بدست ملوك و دَير و سَر است * ترا نشست بويرانه و سُتُودان « 2 » بر
ز راحتست مرا رنگ و رنگ تو ز عذاب * كه من نشانه ز معروفم و تو از مُنْكَر
ملوك مَيل سوى من كنند و سوى تو نه * كه مَيلِ خير بخيرست و ميل شَرّ سوىِ شَرّ
* *
عجب مدار كه نامرد مردى آموزد * از آن خُجسته رسوم و از آن سُتُوده سيَر
بچندگاه دهد بوى عنبر آن جامه * كه چند روز بماند نهاده با عنبر
دلى كه رامش جويد نيابد آن دانش * سرى كه بالش جويد نيابد آن افسر
چو شد به دريا آب روان و كرد قرار * تباه و بىمزه و تلخ گردد و بىبَر
ز بعد آنكه سفر كرد چون فرود آمد * بلطفِ روح فرود آيد و بطعمِ شكر
* *
بگردِ ماه بر از غاليه حصار كه كرد * به روى روز بر از تيره شب نگار كه كرد
نبود يار بطبع و بجنس ظلمت و نور * به روى خوب تو اين هردو چيز يار كه كرد
هامش
( 1 ) - ژاغر : چينهدان
( 2 ) - ستودان : دخمه ، گورستان