مثل سائر داده است و ازينگونه ابيات در ديوان او بسيار ميتوان يافت و از آن جمله است .
نعت هركس را همى يكسان شود اصل سخن * چون بنعت او رسد اصل سخن ديگر شود
چون بينديشم خرد مر نظم را مانى شود * چون بنظم آرم زبان مر لفظ را آزر شود
نعتگويى جز بنام وى سخن ضايع بود * تخم چون بر شوره كارى ضايع و بىبر شود
شست بايد لفظ را تا نعت او گويى بدان * پخت بايد زرّ را تا تاج را درخُوَر شود
خسرو مشرق كه يزدانش هميشه ناصرست * هركه يزدان را پرستد ناصرش يزدان بود
فخر باخير آن بود كز رسم او گيرى و بس * علم نافع آن بود كش حجّت از فرقان بود
تا جهان باشد نيابد حاسدش راحت ز رنج * رنج با راحت بود چون درد بىدرمان بود
پادشاهىها همه دعويست برهان تيغ او * آن نكوتر باشد از دعوى كه با برهان بود
درّ معنى را سبب شد قطرهبارانِ سخاش * درّ دريا را سبب هم قطرهء باران بود
هركه ناشاعر بود چون كرد قصد مدح او * شاعرى گردد كه شعرش روضهء رضوان بود
ز آنكه نعتش جمع گردانيد معنيهاى نيك * چون معانى جمع گردد شاعرى آسان بود
بيش ازين نصرت نشايد بود كاو را دادهاند * چون ز نصرت بگذرى ز آنسو همه خذلان بود
از تمامى دان كه پنج انگشت باشد مرد را * باز چون شش گردد آن افزونى از نقصان بود
بر اثر تسلّط عنصرى بر علوم عقلى مقدارى از افكار و اصطلاحات علمى در اشعار او راه يافته است منتهى گاهى اين استفاده از افكار و اصطلاحات علمى از طريق آميزش با تخيّلات شاعرانه صورت گرفته و گاه تنها بآوردن آنها بدون تصرّف و استفاده از آن اصطلاحات براى بيان مقاصد شعرى اكتفا شده است مانند :
گرچه سامان جهان اندر خرد باشد خرد * تا ازو سامان نگيرد سخت بىسامان بود . . .
تا باصل اندر روان را با خرد خويشى بود * تا بطبع اندر زمستان ضد تابستان بود . . .
هميشه بودى تأثير آسمان به زمين * ز فضل اوست كنون اندر آسمان تأثير . . .
مردمى چيست مردمى عرض است * جز دل پاك اوش جوهر نيست
ذات آزادگى است صورت او * گرچه آزادگى مصوّر نيست . . .
چون ز احكامش سخن گويى شود جوهر عرض * چون ز آثارش سخن رانى عرض جوهر شود . . .
خدايرا دو جهانست فعلى و عقلى * يكى بمايه قليل و يكى بمايه كثير