تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 565

مساهمون:

ص٥٦٥
سُوسَنَش سيم سپيد از باغ بردارد همى * باز همچون عارض خوبان زمين اخْضَر شود روىبَند هرزمينى حُلّهء چينى شود * گوشوار هردرختى رَستهء گوهر شود چون حجابى لعبتان خورشيد را بينى ز ناز * گَه برون آيد ز ميغ و گه بميغ اندر شود افسر سيمين فروگيرد ز سر كوه بلند * باز ميناچشم و ديباروى و مشكين‌پر شود روز هرروزى بيفزايد چو قدر شهريار * بوستان چون بخت او هرروز بُرناتر شود
* *
سده جشن ملوك نامدارست * ز افريدون و از جم يادگارست زمين امشب تو گويى كوه طُورَست * كزو نور تَجَلّى آشكارست گر اين روزست شب خواندش نبايد * وگر شب روز شد خوش روزگارست همانا كاين ديار اندر بهشتست * كه بس پرنور و روحانى ديارست فلك را با زمين انبازيى هست * كه وهَم هردو تن در يك شُمارست همه اجرام آن اركانِ نورست * همه اجسام اين اجزاى نارَست اگرنه كانِ بيجاده است گردون * چرا بادِ هوا بيجاده بارست چه چيزست آن درخت روشنايى * كه برگش اصل و شاخش صد هزارست گهى سروِ بلندست و گهى باز * عقيقين گنبد زرّين نگارست ورايدون كو به صورت روشن آمد * چرا تيره‌وَش و همرنگ قارست گر از فصل زمستانست بهمن * چرا امشب جهان چون لاله‌زارست بلاله ماند اين ليكن نه لاله است * شرار آتش نَمرود و نارست
* *
بُت كه بُتْگَر كُنَدْشْ دلبر نيست * دلبرى دَستْبُردِ بُتْگَر نيست بتِ من دل برد كه صورت اوست * آزرىوار و صُنع آزر نيست از بديعى ببوستان بهشت * جفت بالاى او صنوبر نيست چيست آن جَعْد سلسله كه همى * بوى عنبر دِهَست و عنبر نيست هيچ مويى شكافته از « 1 » بالا « 2 » * زارتر ز آن ميان لاغر نيست
هامش
( 1 ) - تلفظ شود : شكافتز ( 2 ) - بالا : قد ، درازا