تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 559

مساهمون:

ص٥٥٩
ذيل آورد :
آمد آن رگ‌زن مسيح‌پرست * شست « 1 » الماسگون گرفته بدست كرسى افگند و برنشست به روى * بازوى خواجهء عميد ببست دست چون ديد گفت عزّ عليك * اين‌چنين دست را نشايد خَست سر فروبرد و بوسه‌يى بربود * وز سمن شاخ ارغوان برجست

45 - عنصرى

سرآمد سخنوران پارسى در دربار محمود و مسعود ، و استاد مطلق در مدح و غزل و قصيده بعد از رودكى ، استاد ابو القاسم حسن بن احمد عنصرى بلخيست . عوفى او را « مقدّم شعراء عهد و پيشواى فضلاء زمان » خوانده « 2 » و او بواقع شايستهء چنين نعوتى بوده است . نام و نسب و تخلّص او را منوچهرى درين دو بيت از قصيده‌يى كه در مدح وى پرداخته آورده است :
تو همى تابى و من بر تو همى خوانم به مهر * هر شبى تا روز ديوان ابو القاسم حسن اوستاد اوستادان زمانه عنصرى * عنصرش بىعيب و دل بىغشّ و دينش بىفتن
مولد او را شهر بلخ نوشته‌اند « 3 » . از آغاز حيات او اطلاع روشنى در دست نيست جز آنكه برخى نوشته‌اند كه وى بعد از مرگ پدر و مادر اموال و اثقال موروث برداشت و بتجارت رفت و در ضمن سفر بدست قاطعان طريق افتاد و ثروتش برباد شد . بعد از آن آهنگ فراز آوردن علم كرد . اين داستان كه در پاره‌يى از كتب و مآخذ آمده و گاه ( در كتاب الفرج بعد الشدّة ) با تفصيل همراهست ، يك مطلب را مىرساند و آن تمكّن خاندان عنصرى و پرداختن او در عين تنعّم بفنّ شعر و ادبست . درينكه عنصرى از كه علم آموخت اطلاعى نداريم مگر آنكه دولتشاه نوشته است كه عنصرى شاگرد
هامش
( 1 ) - نيش رگ‌زن ( 2 ) - لباب الالباب ج 2 ص 29 ( 3 ) - تذكرة الشعرا ص 24 و مجمع الفصحا ج 1 ص 355