چه بايد رفت خسرو را پس دشمن سوى مكران * بگو تا چون نهنگ او را بدم زى خود كشد لَشكر « 1 »
* *
چرا زرد شد دهر بىمهرگان * ازيرا كه چون كوه شد آسمان
چرا معصفر بار شد تيره شب * ازيرا كه شد بارور زعفران
چرا جام مىخواست ناگاه شاه * ازيرا كش آمد سده ناگهان
چرا از قضا برترست امر او * ازيرا يقين برترست از گمان
چرا رخ مجدّر نمايد عدوش * ازيرا كه از اشك باشد نهان
چرا بىكرانست طول بقاش * ازيرا بود دايره بىكران
* *
دو چيز يافت ازين آتش سده دو همال * ستاره يارهء زرّين و آسمان خلخال
ز آفتاب يكى جام كرد چرخ امشب * به ياد شاه به كف برنهاده مالامال
43 - مسعودى غزنوى ( رازى )
در كتاب ترجمان البلاغة كه نسخهء موجود آن بسال 507 تحرير يافته و بنابرين همزمان تأليف و همزمان تحرير آن مقدّم است بر سال تأليف لباب الالباب ، از شاعرى بنام مسعودى غزنوى « 2 » ياد شده و چهار بيت از اشعار او در آن ضمن آمده است كه دو بيت آن همانست كه در تاريخ بيهقى بنام مسعودى رازى ذكر شده و آن در شرح جشن مهرگانيست كه امير مسعود در سال 430 برپا داشته بود : « امير رضى اللّه عنه بجشن مهرگان نشست ، روز سهشنبه بيست و هفتم ذو الحجه و بسيار هديه و نثار آوردند و شعرا را هيچ نفرمود و بر مسعود رازى خشم گرفت و فرمود تا او را بهندوستان فرستادند كه گفتند كه او قصيدهء گفته است و سلطان را در آن نصيحتها كرده و در آن قصيده اين دو بيت بود :
مخالفان تو موران بُدند و مار شدند * برآر زود ز موران مار گشته دمار
مده زمانشان زين بيش و روزگار مبر * كه اژدها شود ار روزگار يابد مار
هامش
( 1 ) - لباب الالباب ج 2 ص 44 - 45 و ترجمان البلاغة ص 64 ، 88
( 2 ) - ترجمان البلاغه ص 36 - 38