گر آيى و اين حال عاشق ببينى * كنى رحم در وقت وزى وىگرايى
چراگاه من بود شيرينلبانت * چرايى تو از من رميده چرايى . . .
ايا شهريارى كه گرد ستورت * همى چشم دين را كند توتيايى
ايا داد تو مر جهان را هميشه * چو اندام آزرده را موميايى
ز خون عدو گرد فتنه نشانى * بتيغت همى زنگ بدعت زدايى
مگر عهد دادى كه همچون سكندر * ملوك زمين را تو قدرتنمايى
چگونه است كز حرب سيرى نيابى * چگونه كه برجاى هرگز نپايى
مگر نذر كردى كه هرمه كه نَوشُد * شهى را ببندى و شهرى گشايى
* *
ز عشق آن بت سيمين ميان زرّ كمر * چو سرو سيمين بودم شدم چو زرّين نال
تهى نكرده بُدم جام مى هنوز از مى * كه كرده بودم از خون ديده مالامال
ميان ما دو تن آميخته دوگونه سرشك * چو لوءلويى كه كنى با عقيق سرخ همال
چو باز دانا كو گيرد از حبارى سر * بگردد نب نگردد بترسد از پيخال « 1 » . . .
از آنكه روى سپه باشد او بهر غزوى * همىگذارد شمشيرش از يمين و شمال
چو پشت قنفذ گشته تنورش از پيكان * هزار ميخ شده درعش از بسى سوفال « 2 »
* *
روز بزمت نامدارا فاخته انباز باز * روز رزمت كامكارا شير شاگرد شبان
عهد و قوّت را مدارى سعد و نصرت را مراد * عزّ و دولت را مكينى ملك و ملت را مكان
تير و تيغت تازه دارد دين تازى را همى * چون كمين دارد كمانت بر گمان بدگمان
زهره در تن زهر گردد بىگره گردد زره * زهره گويد زِه اميرا ! چون بزه كردى كمان
كى بتابد تا نيابد مشترى از تو جواز * كى برآيد تا نخواهد تَو امان « 3 » از تو امان « 4 »
هامش
( 1 ) - پيخال : سرگين مرغ باشد
( 2 ) - سوفال : سوفار تير
( 3 ) - تو امان : جوزا ، دو پيكر
( 4 ) - ترجمان البلاغه ص 8 ، 16 ، 20 ، 26