نهنگ سندرو سينش بسيماب اندرون غلطان * دم تمساح زرّينش پريشان از گلو گوهر
برخشد سرّ او بىرخ بغرّد غور او بىدل * چو برق از ميغ بر دريا چو رعد از كوه در گَردَر
فلك چون قصر مدهون گشت به روى كنگرهء زرّين * درفشان هريكى روشن چو قصر مرد مدهونگر
چو چشم باز ازو روشن زمين و آسمان امشب * نقابى بست بر روى و بناگوش تذرو نر
چه بود امشب كه چون خال و سر از خاك زمين برزد * خلوقى « 1 » رنگ خورشيدى بشنگرف آزده پيكر
گهى چون عبهرى سيمين همى بر آسمان تازد * گهى چون ابر ياقوتين همى نالد بابر اندر
زريرين گردد از رنگش به دريا درهمى لؤلؤ * عقيقين گردد از عكسش بگردون بر همى اختر
تو گويى همّت خسرو براى نعمت زاير * يكى زرّين فلك خواهد برآوردن همى ديگر
بدست و تيغ و جام و جان مياساى از چهار آيين * چنانك از نامهء فتحت نياسايد همى رهبر
بدست از مال بخشيدن بتيغ از كينه آهختن * بجام از بادهء روشن بجان از مدت بيمر
اگر بر شاخ سيسنبر بتابد سايهء تيغت * برنگ روين رومى برآيد شاخ سيسنبر
دهان خشكى نهيبت را بخشم ار تشنگى يابد * همه طوفان يكى شربت همه دريا يكى ساغر
هامش
( 1 ) - خلوق : بفتح اول نوعى مادهء خوشبوى است