تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 554

مساهمون:

ص٥٥٤
نهنگ سندرو سينش بسيماب اندرون غلطان * دم تمساح زرّينش پريشان از گلو گوهر برخشد سرّ او بىرخ بغرّد غور او بىدل * چو برق از ميغ بر دريا چو رعد از كوه در گَردَر فلك چون قصر مدهون گشت به روى كنگرهء زرّين * درفشان هريكى روشن چو قصر مرد مدهون‌گر چو چشم باز ازو روشن زمين و آسمان امشب * نقابى بست بر روى و بناگوش تذرو نر چه بود امشب كه چون خال و سر از خاك زمين برزد * خلوقى « 1 » رنگ خورشيدى بشنگرف آزده پيكر گهى چون عبهرى سيمين همى بر آسمان تازد * گهى چون ابر ياقوتين همى نالد بابر اندر زريرين گردد از رنگش به دريا درهمى لؤلؤ * عقيقين گردد از عكسش بگردون بر همى اختر تو گويى همّت خسرو براى نعمت زاير * يكى زرّين فلك خواهد برآوردن همى ديگر بدست و تيغ و جام و جان مياساى از چهار آيين * چنانك از نامهء فتحت نياسايد همى رهبر بدست از مال بخشيدن بتيغ از كينه آهختن * بجام از بادهء روشن بجان از مدت بيمر اگر بر شاخ سيسنبر بتابد سايهء تيغت * برنگ روين رومى برآيد شاخ سيسنبر دهان خشكى نهيبت را بخشم ار تشنگى يابد * همه طوفان يكى شربت همه دريا يكى ساغر
هامش
( 1 ) - خلوق : بفتح اول نوعى مادهء خوشبوى است