گلهء دزدان از دور بديدند چو آن * هريكى ز ايشان گفتى كه يكى قسوره « 1 » شد
آنچه دزدان را راى آمد همه بردند و شدند * بُد كسى نيز كه با دزد همى يكسره شد ؟
رهروى بود در آن راه درم يافت بسى * چون توانگر شد گفتى سخنش نادره شد
هرچه پرسيدند او را همه اين بود جواب * كاروانى زده شد كار گروهى سره شد
* * *
« 2 » چو بركندم دل از ديدارِ دلبر * نهادم مُهر خُرسندى بدل بَر
تو گويى داغ سوزان برنهادم * بدل ، كز دل بديده در زد آذر
شَرَر ديدم كه بر رويم همى جَست * ز مژگان همچو سوزان سُونِشِ زر
مرا ديد آن نگارين چشم گريان * جگر بريان ، پر از خون عارض و بَر
به چشم اندر شَرارِ آتش عشق * بچنگ اندر عنان خِنگِ رَهبَر
مرا گفت آن دلارام اى بىآرام * هميشه تازيان بىخواب و بىخُوَر
ز جابُلسا بجابُلقا رسيدى * همان از باختر رفتى بخاور
سكندر نيستى ليكن دوباره * بگشتى در جهان همچون سكندر
ندانم تا ترا چند آزمايم * چه مايه بينم از كارِ تو كَيفَر
مرا در آتش سوزان چه سوزى * چه دارى عيش من بر من مُكَدَّر
فغان زين بادپاى كوه ديدار * فغان زين رَهْنَوَردِ هِجْر گُستَر
همانا از فراقست آفريده * كه دارد دور ما را يك ز ديگر
خرد زينسو كشيد و عشق ز آنسو * فروماندم من اندر كار مُضطَرّ
بدلبر گفتم اى از جان شيرين * مرا بايستهتر ، وَز عُمر خوشتر
سفر بسيار كردم ، راست گفتى * سفرهايى همه بىسود و بىضَرّ
بدانم سرزنش كردى روا بود * گذشتست از گذشته ياد ناوَر
مخور غم ميروم درويش زينجا * و ليكن زود بازآيم توانگر
هامش
( 1 ) - قسوره : شير درنده
( 2 ) - نقل از مجلهء مهر شمارهء 6 سال 8 . اشعار لبيبى گردآوردهء آقاى دبرسياقى .