تا همى خايم لب و دندان خويش * ز آرزوى آن لب و دندان دوست
ديدگانم ابرِ دُرافشان شدست * ز آرزوى لفظ دُرافشان دوست
من نخُسبم بىخيال روى يار * من نخندم بىلب خندان دوست
من بجان با دوست پيمان كردهام * نشكنم تا جان بود پيمان دوست
* *
سَرِ زلف تو نه مُشكست و بمشكِ ناب ماند * رخ روشن تو اى دوست بآفتاب ماند
همه شب ز غم نخسبم كه نخسبد آنكه عاشق * منم آن كسى كه بيدارى من بخواب ماند
ز فراق روى و موى تو ز ديده خون چكانم * عجبست سخت خونى كه بروشن آب ماند
سر زلف را متابان سر زلف را چه تابى * كه در آن دو زلف ناتافتگى بتاب ماند
تو بآفتاب مانى و ز عشق روى خوبت * رخ عاشق تو اى دوست بماهتاب ماند
* *
اى دوستى نموده و پيوسته دشمنى * در شرط ما نبود كه با من تو اين كنى
دل پيش من نهادى و بفريفتى مرا * آگه نبودهام كه همى دانه افگنى
پنداشتم همى كه دل از دوستى دهى * بر تو گُمان كه برد كه تو دشمن منى
دل دادن تو از پى آن بود تا مرا * اندر فريبى و دلم از جاى بركنى
كشتى مرا بدوستى و كس نكشته بود * زين زارتر كسى را هرگز بدشمنى
بستى به مهر با دل من چندبار عهد * از تو نمىسزد كه كنون عهد بشكنى
با تو رَهيت را چو بدل ايمِنى نبود * زينپس بجان چگونه بود بر تو ايمِنى
خَرمَن ز مرغ گرسنه خالى كجا بود * ما مرغكان گرسنهايم و تو خَرمَنى