تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 545

مساهمون:

ص٥٤٥
مى اندر گفت‌وگو آمد پس از گفتار جنگ آمد * خم و خانه به چشم من همه تاريك و تنگ آمد به گوش من همى از باغ بانگ ناى و چنگ آمد * كس ار مى خورد بىآواز نى بر سرش سنگ آمد مرا بارى همه مهر از مى بيجاده رنگ آمد * زُمُرُّدْ را روان خواهم چو از روى پرنگ « 1 » آمد بخاصه كز هوا شبگير آواز كلنگ آمد * ز كاخ مير بانگ رود بو نصر پلنگ آمد كنون هرعاشقى كو را مى روشن بچنگ آمد * به طرف باغ همدم با نگارى شوخ‌وشنگ آمد بدين شايستگى جشنى بدين بايستگى روزى * ملك را در جهان هرروز جشنى باد و نوروزى
* *
خواستم از لَعلِ او دو بوسه و گفتم * تربيتى كن به آب لطف خسى را گفت يكى بس بود و گر دوستانى * فتنه شوى آزموده‌ايم بسى را عمرِ دوباره است بوسهء من و هرگز * عمر دوباره نداده‌اند كسى را
* *
دلِ مردم بنكويى بتوان برد از راه * بر نكوكارى هرگز نكند خلق زيان مردمانرا خرد و عقل بدان داد خداى * تا بدانند بد از نيك و سرود از قرآن نيك و بد هردو توان كرد و ليكن سخنيست * نيك دشوار توان كردن و بد سخت آسان تو همى رنج نهى بر تن تا هرچه كنى * همه نيكو بود احسنت وزِه‌اى نيكودان
* *
شرف و قيمت و قدر تو بفضل و هُنَرست * نه بديدار و بدينار و بسود و بزيان هر بزرگى كه بفضل و بهنر گشت بزرگ * نشود خُرد ببد گفتن به همان و فلان گرچه بسيار بماند بنيام اندر تيغ * نشود كُند و نگردد هنر تيغ نهان ورچه از چشم نهان گردد ماه اندر ميغ * نشود تيره و افروخته باشد بميان شير هم شير بود گرچه بزنجير بود * نَبَرد بند و قِلاده شرفِ شير ژيان باز هم باز بود گرچه كه او بسته بود * شرف بازى از بازفگندن نتوان
* *
باز يا رب چونَم از هجران دوست * باز چون گُم گشته‌ام جويان دوست
هامش
( 1 ) - پرنگ : پشته و تپه