تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 543

مساهمون:

ص٥٤٣
ز باغ اى باغبان ما را همى بوى بهار آيد * كليد باغ ما را ده كه فردامان به كار آيد كليد باغ را فردا هزاران خواستار آيد * تو لختى صبر كن چندانكه قمرى بر چنار آيد چو اندر باغ تو بلبل بديدار بهار آيد * ترا مهمان ناخوانده به روزى صد هزار آيد كنون گر گلبنى را پنج شش گل در شمار آيد * چنان دانى كه هركس را همى زو بوى يار آيد بهار امسال پندارى همى خوشتر ز پار آيد * ازين خوشتر شود فردا كه خسرو از شكار آيد بدين شايستگى جشنى بدين بايستگى روزى * ملك را در جهان هرروز جشنى با دو نوروزى كنون در زير هرگلبن قنينه در نماز آيد * نبيند كس كه از خنده دهان گل فراز آيد ز هربادى كه برخيزد گلى بامى براز آيد * به چشم عاشق از مى تابمى عمرى دراز آيد به گوش آواز هرمرغى لطيف و طبع ساز آيد * بدست مى ز شادى هرزمان بانگ جواز آيد هوا خوش گردد و بر كوه برف اندر گداز آيد * علمهاى بهارى از نشيبى برفراز آيد كنون ما را بدان معشوق سيمين بر نياز آيد * بشادى عمر بگذاريم اگر معشوق بازآيد بدين شايستگى جشنى بدين بايستگى روزى * ملك را در جهان هرروز جشنى باد و نوروزى زمين از خرمى گويى گشاده آسمانستى * گشاده آسمان گويى شكفته بوستانستى بصحرا لاله پندارى ز بيجاده دهانستى * درخت سبز را گويى هزار آوا زبانستى بشب در باغ گويى گل چراغ باغبانستى * ستاك نسترن گويى بت لاغر ميانستى درخت سيب را گويى ز ديبا طيلسانستى * جهان گويى همه پر وَشّى و پرپر نيانستى مرا گر دل نه اندر دست آن نامهربانستى * به دو دستم بشادى بر مى چون ارغوانستى بدين شايستگى جشنى بدين بايستگى روزى * ملك را در جهان هرروز جشنى باد و نوروزى دلا بازآى تا با تو غم ديرينه بگسارم * حديثى از تو بنيوشم نصيبى از تو بردارم دلا گر من به آسانى ترا روزى بچنگ آرم * چو جان دارم ترا زيرا كه بىتو خوارم و زارم دلا تا تو ز من دورى نه در خوابم نه بيدارم * نشان بيدلى پيداست از گفتار و كردارم دلا تا تو ز من دورى ندانم برچه كردارم * مرا بينى چنان بينى كه من يك ساله بيمارم دلا با تو وفا كردم كزين بيشت نيازارم * بيا تا اين بهارانرا بشادى با تو بگذارم بدين شايستگى جشنى بدين بايستگى روزى * ملك را در جهان هرروز جشنى باد و نوروزى
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 543 | ذبيح الله صفا