تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 544

مساهمون:

ص٥٤٤
چه كرد آن سنگدل با تو به سختى صبر چون كردى * چرا يكبارگى خود را چنين خوار و زبون كردى چنين خو داشتى همواره يا اين خو كنون كردى * دو بهر از خويشتن بگداختى يك بهر خون كردى نمودى خوار خود را و مرا چون خود زبون كردى * ترا هرچند گفتم كم كن اين سودا فزون كردى نخستم برگراييدى و لختى آزمون كردى * چو گفتم هرچه خواهى كن فسار از سر برون كردى برفتى جنگجويى را سوى من رهنمون كردى * چو گل خندنده گشت اى بت مرا گرينده چون كردى بدين شايستگى جشنى بدين بايستگى روزى * ملك را در جهان هرروز جشنى باد و نوروزى ترا گر همچنين شايد بگو آن سرو سيمين را * بگو آن سرو سيمين را بگو آن ماه و پروين را بگو آن تودهء گل را بگو آن شاخ نسرين را * بگو آن فخر خوبان را نگار چين و ماچين را كه دل بردى و دعوى كرده‌اى مرجان شيرين را * كم از رويى كه بنمايى من مهجور مسكين را بيا تا شاد بگذاريم ما بستان غزنين را * مكن بر من تباه اين جشن نوروز خوش‌آيين را همى بر تو شفيع آرم ثناى گوهر آيين را * ثناى مير عالم يوسف بن ناصر الدين را بدين شايستگى جشنى بدين بايستگى روزى * ملك را در جهان هرروز جشنى باد و نوروزى نبينى باغ را كز گل چگونه خوب و دلبر شد * نبينى راغ را كز لاله چون زيبا و درخور شد زمين از نقش گوناگون چون ديباى ششتر شد * هزار آواى مست اينك بشغل خويشتن درشد تذرو جفت گم كرده كنون با جفت همبر شد * جهان چون خانهء پر بت شد و نوروز بتگر شد درخت ساده از دينار و از گوهر توانگر شد * كنون با لاله اندر دشت هم‌بالين و بستر شد ز هربيغوله و باغى نواى مطربى برشد * دگر بايد شدن ما را كنون كآفاق ديگر شد بدين شايستگى جشنى بدين بايستگى روزى * ملك را در جهان هرروز جشنى باد و نوروزى مى اندر خم همى گويد كه ياقوت روان گشتم * درخت ارغوان بشكفت و من چون ارغوان گشتم اگر زين پيش تن بودم كنون پاكيزه جان گشتم * به من شادى كند شادى كه شاديرا روان گشتم مرا زين پيش ديدستى نگه كن تا چسان گشتم * نيم ز آنسان كه من بودم دگر گشتم جوان گشتم ز خوشرنگى چو گل گشتم ز خوش‌بويى چوبان گشتم * ز بيم باد و برف دى بخم اندر نهان گشتم بهار آمد برون آيم كه از دى با امان گشتم * روانها را طرب گشتم طربها را روان گشتم بدين شايستگى جشنى بدين بايستگى روزى * ملك را در جهان هرروز جشنى باد و نوروزى
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 544 | ذبيح الله صفا