خسرو فرّخسير بربارهء دريا گذر * با كمند اندر ميان دشت چون اسفنديار
اژدها كردار پيچان در كف رادش كمند * چون عصاى موسى اندر دست موسى گشته مار
همچو زلف نيكوان خردساله تاب خورد * همچو عهد دوستان سالخورده استوار
گردن هرمركبى چون گردن قمرى بطوق * از كمند شهريار شهرگير شهردار
هركه را اندر كمند شصت يازى درفگند * گشت داغش بر سرين و شانه و رويش نگار
هرچه زينسو داغ كرد از سوى ديگر هديه داد * شاعران را با لگام و زائران را با فسار
فخر دولت بو المظفّر شاه با پيوستگان * شادمان و شادخوار و كامران و كامكار . . .
* *
دل من همى داد گويى گُوايى * كه باشد مرا از تو روزى جدايى
بلى هرچه خواهد رسيدن بمردم * بر آن دل دهد هرزمانى گُوايى
من اينروز را داشتم چشم و زين غم * نبودَست با روز من روشنايى
جدايى گُمان برده بودم و ليكِن * نه چندانكه يكسو نهى آشنايى
بجرم چه راندى مرا از دَرِ خود * گناهم نبودَست جز بىگُنايى
بدين زودى از من چرا سير گشتى * نگارا بدين زود سيرى چرايى
كه دانست كز تو مرا ديد بايد * بچندان وفا اينهمه بىوفايى
سپردم به تو دل ندانسته بودم * بدينگونه مايل بجور و جفايى
دريغا دريغا كه آگَه نبودم * كه تو بىوفا در جفا تا كجايى
همه دشمنى از تو ديدم و ليكن * نگويم كه تو دوستى را نَشايى
نگارا من از آزمايش بِه آيم * مرا باش تا بيش ازين آزمايى
مرا خوار دارى و بىقدر خواهى * نگر تا بدين خو كه هستى نپايى
ز قدر من آنگاه آگاه گردى * كه با من بدرگاه صاحب درآيى
وزير ملك صاحب سيد احمد « 1 » * كه دولت به دو داد فرمانروايى
* *
هامش
( 1 ) - مراد احمد بن حسن ميمندى است .