كردن چند پيل ضعيف كرد « 1 » و گويا نقار ميان او و يوسف سه سال امتداد يافت و فرّخى ناگزير با مير محمّد بن محمود پناه برد و ازو تقاضاى شفاعت كرد « 2 » . اين امير يوسف كه پس از مرگ نصر بن ناصر الدين سبكتكين ( 412 هجرى ) سپهسالار محمود بود ، چون در حيات محمود بمحمّد توجّه بيشترى ميكرد ، و در مدت كوتاه سلطنت محمّد سپهسالارى وى را برعهده داشت ، بعد از اسارت محمّد گرفتار شد و بسال 423 در حبس مسعود جان داد .
ديگر از نزديكان محمود كه بسيار مورد تعظيم و بزرگداشت فرّخى بوده امير محمّد پسر كوچك سلطان محمودست كه بعد از فوت محمود در سال 421 بسلطنت نشست و بعد از پنج ماه معزول و مقيّد و كور شد و چون سلطان مسعود در سال 432 بدست غلامان خود بقتل رسيد باز محمّد را بر تخت سلطنت نشاندند و اينبار سه ماه سلطنت كرد تا بدست مودود بن مسعود مغلوب و مقتول شد . فرّخى از امير محمّد ، چه در حيات سلطان محمود و چه در دورهء سلطنت وى ، عطاياى جزيل يافت و شرح اين صلات و جوايز كثير در قصايدى كه فرّخى در مدح محمّد ساخته آمده است .
بعد از عزل محمّد فرّخى همچنان در دربار غزنويان باقى ماند و بدربار سلطان مسعود ( 421 - 432 ) اختصاص يافت و دوران زندگى او در عهد همين پادشاه بپايان رسيد .
امير نصر بن ناصر الدين برادر سلطان محمود كه تا سال 412 سپهسالار خراسان
هامش
( 1 ) -بگذاشتى مرا بلب جيلم * با چند پيل لاغر بىپالان
گفتى مرا كه پيلان فربه كن * بايشان همى رسان علف ايشان
آرى من آن كنم كه تو فرمايى * ليكن به حد مقدرت و امكان
پيلى بپنج ماه شود فربى * كآن پنج ماه باشد تابستان
من پنج مه جدا نتوانم بود * از درگه مبارك تو زينسان( 2 ) -چو پير گشتم و نوميد گشتم از همه خلق * اميد خويش فگندم بدستگير جهان
جلال دولت عالى محمد محمود * كه عون و ناصر او باد جاودان يزدان
بنزد او شدم و حال خويش گفتم باز * چنان كه بود نكرده زياده و نقصان
چنان كه گفت و زبان داد شاد كرد مرا * بدستبوس سپهدار خسرو ايران
معين دولت و دين يوسف بن ناصر دين * امير عالم و عادل برادر سلطان