تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 540

مساهمون:

ص٥٤٠
رسيده . از اشعار اوست :
آشتى كردم با دوست پس از جنگ دراز * هم بدان شرط كه با من نكند ديگر ناز آنچه كردست پشيمان شد و عذر همه خواست * عذر پَذرُفتم و دل در كف او دادم باز گر نبودم بمرادِ دل او دىّ و پَرير * بمراد دل او باشم امروز و فراز دوش ناگاه رسيدم بدر حجرهء او * چون مرا ديد بخنديد و مرا برد نماز گفتم اى جانِ جهان خدمتِ تو بوسهء تست * چه شوى رنجه بخم دادن بالاىِ دراز تو زمين بوسه مده خدمتِ بيگانه مكن * مر ترا نيست بدين خدمتِ بيگانه نياز شادمان گشت و دو رخسارهء چون گل بفروخت * زير لب گفت كه احسنت و زِه اى بنده‌نواز بدِلِ نيك تو دادَست خداوند به تو * اين‌همه نعمتِ سلطان جهان وين همه ساز خسرو گيتى مسعود كه مسعود شود * هركه يك روز شود بر در او باز فراز « 1 »
* *
ياد باد آن شب كآن شَمسهء خوبانِ تراز * بطرب داشت مرا تا بگَهِ بانگِ نماز من او هردو بحجره در و مى مونس ما * باز كرده دَرِ شادى و در حجره فراز گَه بصحبت بَرِ من با بَرِ او بستى عهد * گه ببوسه لب من با لب او گفتى راز من چو مظلومان از سلسلهء نوشروان * اندر آويخته ز آن سلسلهء زلف دراز خيره گشتى مه كآنماه بمَى بردى لب * روز گشتى شبْ كآن زلف برخ كردى باز او هواى دل من جسته و من صحبت او * من سرايندهء او گشته و او رودنواز بينى آن رودنوازيدن با چندين كبر * بينى آن شعر سراييدن با چندين ناز در دل از شادى سازى دگر آراست همى * چون رهِ نوزدى آن ماه و دگر كردى ساز گر مرا بخت مساعد بود از دولتِ مير * همچنان شب كه گذشتست شبى سازم باز جفت غم بودم و انباز طرب كرد مرا * يوسف ناصر دين آن ملك بىانباز آنكه از شاهان پيداست بفضل و بهنر * چون فرازى ز نشيبى و حقيقت ز مجاز
* *
هامش
( 1 ) - ازين تغزل آثار عشق‌بازى با مماليك كه پيش ازين بدان اشاره كرده‌ايم به سختى مشهودست .
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 540 | ذبيح الله صفا