فروخته ميشد « 1 » و گويا خوى عيارى او را بر آن ميداشت كه درين سفرها گاه خود نيز قصد دخالت در مخاصمات كند « 2 » .
با اين حال روابط ميان فرّخى و محمود ظاهرا براى آنكه او بىاجازت با يكى از غلامان خاص بشرابخوارگى نشسته بود تيره شد و ببيرون راندن شاعر از درگاه پادشاه منجر گشت تا باز اجازت ورود بدرگاه يافت و خود ازين داستان در قصيدهء ذيل حكايت مىكند :
اى نديمان شهريار جهان * اى بزرگان درگَهِ سلطان . . .
پيش شاه جهان شما گوييد * سخن بندگان شاه جهان . . .
از نزديكان محمود فرّخى على الخصوص بامير عضد الدوله يوسف بن ناصر الدين سبكتكين برادر محمود و سپهسالار او ارادت داشت و اين نزديكى مدتى پس از زندگى فرّخى در درگاه محمود صورت گرفت . فرّخى در خدمت اين شاهزاده ممارست ميكرد و در غالب مجالس او حضور داشت و اين اميرزاده با نهايت مهربانى و بخشندگى با فرّخى رفتار مينمود و فرّخى خود چند جا به اين امر اشاره كرده است « 3 » . ظاهرا در سفر كشمير ميان امير يوسف و فرّخى نقارى پديد آمد و امير او را در كنار رود جيلم مأمور فربه
هامش
( 1 ) -يك توده شارههاى نگارين بده دُرُست * يك خيمه بردگان نوآيين بده درم
هر سال كاو بغزو رود قوم خويش را * زينگونه عالمى بوجود آرد از عدم( 2 ) -شاهيست بكشمير اگر ايزد خواهد * امسال نيارامم تا كين نكشم زوى
غزوست مرا پيشه و همواره چنين باد * تا من بوم از بدعت و از كفر جهان شوى
كوه و درهء هند مرا ز آرزوى غزو * خوشتر بود از باغ و بهار و لب مرزوى
خارى كه به من در خلد اندر سفر هند * به چون بحضر در كف من دستهء شببوى
با دشمن دين تا نزنم بازنگردم * ور قلعهء او آهن چينى بود و روى . . .( 3 ) -اى من ز دولت تو شده مردم * وز جاه تو رسيده به آب و نان
ما بشب خفته و از تو همى آرند بما * كيسهها پر درم و بر سر هركيسه نشان
چو بزم كردى گفتا بيا ورود بزن * چو جشن بودى گفتا بيا و شعر بخوان
در خزانهء او پيش من گشاده و من * گشادهدست و گشادهدل و گشادهزبان