تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 533

مساهمون:

ص٥٣٣
و صفت داغگاه كن تا ترا پيش امير برم ، فرّخى آن شب برفت و قصيده‌يى پرداخت سخت نيكو و بامداد در پيش خواجه عميد اسعد آورد و آن قصيده اينست :
چون پرند نيلگون بر روى پوشد مرغزار * پرنيان هفت رنگ اندر سر آرد كوهسار . . .
چون خواجه عميد اسعد اين قصيده بشنيد حيران فروماند كه هرگز مثل آن به گوش او فرونشده بود ، جملهء كارها فروگذاشت و فرّخى را برنشاند و روى بامير نهاد و آفتاب زرد پيش امير آمد و گفت اى خداوند ترا شاعرى آورده‌ام كه تا دقيقى روى در نقاب خاك كشيده است كس مثل او نديده است و حكايت كرد آنچه رفته بود . پس امير فرّخى را بارداد ، چون درآمد خدمت كرد ، امير دست داد و جاى نيكو نامزد كرد و بپرسيد و بنواختش و بعاطفت خويش اميدوارش گردانيد ، و چون شراب دورى چند درگذشت فرّخى برخاست و بآواز حزين و خوش اين قصيده بخواند كه : « با كاروان حلّه برفتم ز سيستان . . . » چون تمام برخواند امير شعرشناس بود و نيز شعر گفتى ، ازين قصيده بسيار شگفتيها نمود ، عميد اسعد گفت اى خداوند باش تا بهتر بينى ! پس فرّخى خاموش گشت و دم دركشيد تا غايت مستى امير ، پس برخاست و آن قصيدهء داغگاه برخواند . امير حيرت آورد ، پس در آن حيرت روى بفرّخى آورد و گفت هزار سر كره آوردند ، همه روى سپيد و چهار دست و پاى سپيد ، ختلى ، راه تراست ، تو مردى سگزى و عيارى ، چندانكه بتوانى گرفت ، بگير ، ترا باشد . فرّخى را شراب تمام دريافته بود و اثر كرده ، بيرون آمد و زود دستار از سر فروگرفت و خويشتن را در ميان فسيله « 1 » افگند و يك گله در پيش كرد و بدان روى دشت بيرون كرد و بسيار بر چپ و راست و از هرطرف بدوانيد كه يكى نتوانست گرفت . آخر الامر رباطى ويران بر كنار لشكرگاه پديد آمد ، كرّگان در آن رباط شدند ، فرّخى بغايت مانده شده بود ، در دهليز رباط دستار زير سر نهاد و حالى در خواب شد ، از غايت مستى و ماندگى ، كرّگان را بشمردند ، چهل و دو سر بودند ، رفتند و احوال با امير بگفتند ، امير بسيار بخنديد و شگفتيها نمود و گفت مردى مقبل است ، كار او بالا گيرد ، او را و كرّگان را نگاه داريد
هامش
( 1 ) - گلهء اسبان