دولتشاه او را شاگرد عنصرى دانسته است « 1 » و اين گفتارى نادرستست چه عنصرى بلخى هيچگاه در سيستان مقيم نبوده است تا فرّخى در خدمت وى تلمّذ كند و پس از آنكه با عنصرى در دربار محمود آشنايى يافت هم شاعرى استاد بود و باستادى عنصرى حاجتى نداشت .
بهرحال مسلّمست كه فرّخى در عنفوان شباب در شاعرى مهارت يافت و بعد از آنكه « زنى خواست هم از موالى خلف و خرجش بيشتر افتاد . . . بىبرگ ماند . . .
قصه بدهقان برداشت كه مرا خرج بيشتر شده است ، چه شود كه دهقان از آنجا كه كرم اوست غلّهء من سيصد كيل كند و سيم صد و پنجاه درم . . . دهقان بر پشت قصه توقيع كرد كه اينقدر از تو دريغ نيست و افزون ازين را روى نيست . فرّخى چو بشنيد مأيوس گشت و از صادر و وارد استخبار مىكرد كه در اطراف و اكناف عالم نشان ممدوحى شنود تا روى به دو آرد ، باشد كه اصابتى يابد . تا خبر كردند او را از ابو المظفّر چغانى بچغانيان كه اين نوع را تربيت مىكند و اين جماعت را صله و جايزهء فاخر همى دهد و امروز از ملوك عصر و امراء وقت درين باب او را يار نيست ، قصيدهيى بگفت و عزيمت آن جانب كرد :
با كاروان حلّه برفتم ز سيستان * با حلّهء تنيده ز دل بافته ز جان
. . . پس برگى بساخت و روى بچغانيان نهاد و چون به حضرت « 2 » چغانيان رسيد بهارگاه بود و امير بداغگاه . . . و عميد اسعد كه كدخداى امير بود به حضرت بود . . . فرّخى بنزديك او رفت و او را قصيدهيى خواند و شعر امير بر او عرضه كرد . خواجه عميد اسعد مردى فاضل بود و شاعردوست ، شعر فرّخى را شعرى ديد تر و عذب ، خوش و استادانه ، فرّخى را سگزى ديد بىاندام ، جبّهء پيش و پس چاك پوشيده ، دستارى بزرگ سگزىوار در سر ، و پاى و كفش بس ناخوش و شعرى در آسمان هفتم . هيچ باور نكرد كه اين شعر آن سگزى را شايد بود ، بر سبيل امتحان گفت امير بداغگاه است و من ميروم پيش او و ترا با خود ببرم بداغگاه كه عظيم خوش جايى است . . . قصيدهيى گوى لائق وقت ،
هامش
( 1 ) - تذكرهء دولتشاه ص 30
( 2 ) - حضرت : پايتخت