وُ گَوهرى دگر اينجا كه پُر نگردد هيچ « 1 » * نه از نُبىّ و نه از پيشه و نه از اشعار
چه چيز آن و چه چيز اين و از پى چه چنين * چه چيز آنكه برين هردو بربود سالار « 2 »
نشانش آنكه بغائب برد ز حاضر چيز * دليل گيرد و هستش بعاقبت ديدار
وُ هفت نور بتابد چنانك هريك را * ازو پذيرد باندازهء « 3 » لطافت بار
نخست دهر چه چيزست و باز حقّ و سرور * و باز برهان ، آنگَه حياتِ زودگذار
كمال و غيبت « 4 » ، كاين از همه لطيفترست * كه چاره باشد جايى كجا نباشد چار
اگر طبيعت كلّى باوَّليّتِ حال * به من نمايى دانم كه هستى از ابرار
مثالش و صفتش بازگوى زود به من * كه دوستر سوى من صدره اين ز موسيقار
فرشته و پرى و ديو را بدانستيم * كه هست و نيز ببايد بهست بر تَكرار
هامش
( 1 ) - مراد ازين گوهر نفس ناطقه است
( 2 ) - يعنى عقل
( 3 ) - تلفظ شود بندازهء
( 4 ) - اسمعيليه اين هفت نور را كه « افاضت الهى » ميگفتند بدينگونه تعبير مىكردند : دهر به نظر آنان افاضت عقل بر نفس است و چون اين افاضت حاصل شد نفس از متلاشى شدن ايمن گردد .
حق افاضتى است از عقل بر نفس كه او را از افتادن در باطل بازدارد . سرور يعنى شادى علم و رهايى از غم جهل . برهان قدرت نفس است بر اقامهء براهين در هرحال . حيات يعنى رهايى از موت نفسانى و غيبت آن حالت نفس كه بدون تعلم و سؤال بر حقايق امور آگاه شود .