سخن چون برابر شود با خرد * روان سراينده رامش برد
كسى را كه انديشه ناخُوَش بود * بدان ناخوشى راى او كَش بود
همى خويشتن را چليپا كند * بپيش خردمند رسوا كند
و ليكن نبيند كس آهوى خويش * ترا روشن آيد همى خوى خويش
چو دانا پسندد پسنديده گشت * بجوى تو در آب چون ديده گشت
تو چندان كه باشى سخنگوى باش * خردمند باش و جهانجوى باش
چو رفتى سروكار با ايزدَست * اگر نيك باشدت كار ار بدَست
* *
كسى كو خرد جويد و ايمنى * نيازد سوى كيش اهريمنى
تو بىرنج را رنج منماى هيچ * همه مردى و داد دادن بسيچ
كه گيتى سپنجست و جاويد نيست * فرى برتر از فرّ جمشيد نيست
سپهر بلندش بپاى آوريد * جهان را جز او كدخداى آوريد
* *
زمين گر گشاده كند راز خويش * نمايد سرانجام و آغاز خويش
كنارش پر از تاجداران بود * برش پر ز خون سواران بود
پر از مرد دانا بود دامنش * پر از خوبرخ جَيب پيراهنش
بنيكى ببايد تن آراستن * كه نيكى نشايد ز كس خواستن
* *
ز نادان بنالد دل سنگ و كوه * ازيرا ندارد بَرِ كس شُكُوه
نداند از آغاز انجام را * به از ننگ داند همى نام را
نكوهيده در كار نزد گروه * نكوهيدهتر نزد دانشپژوه
38 - ابو الهيثم « 1 »
خواجه ابو الهيثم احمد بن حسن جرجانى از فضلا و شعراى اواخر قرن چهارم و اوايل قرن پنجم بوده است . از احوال و دورهء زندگانى او اطلاع كافى در دست نيست . ناصرخسرو
هامش
( 1 ) - رجوع شود به تحقيقات آقايان : هانرى كربن و دكتر محمد معين در مقدمهء فارسى -