تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 515

مساهمون:

ص٥١٥
كمان بفگن از دست و ببر بيان * بر آهيخ « 1 » و بگشاى بند از ميان پشيمان شو و دست را ده ببند * كزين پس نيابى تو از من گزند بدين خستگى پيش شاهت برم * ز كردارها بىگناهت برم وگر جنگ سازى تو اندرز « 2 » كن * يكى را نگهبان اين مرز كن گناهى كه كردى ز يزدان بخواه * بپوزش سزد گر ببخشد گناه مگر دادگر باشدت رهنماى * چو بيرون شدى زين سپنجى سراى چنين گفت رستم كه بيگاه گشت * ز نيك و ز بد دست كوتاه گشت تو اكنون سوى لشكرت بازگرد * شب تيره كس مى نجويد نبرد من اكنون همى سوى ايوان شوم * بياسايم و يك زمان بغنوم ببندم همه خستگيهاى خويش * بخوانم كسى را ز خويشان بپيش بسازم كنون هرچه فرمان تست * همه راستى زير پيمان تست به دو گفت رويين‌تن اسفنديار * كه اى پرمنش پير ناسازگار تو مردى بزرگى و زورآزماى * بسى چاره دانى و نيرنگ و راى بديدم سراسر فريب ترا * نخواهم كه بينم نشيب ترا بجان امشبى دادمت زينهار * بايوان رسى كام كژى مخار سخن هرچه پذرفتى از من بكن * وزين پس مپيماى با من سخن به دو گفت رستم كه ايدون كنم * كه بر خستگيها بر افسون كنم چو برگشت از پيش اسفنديار * نگه كرد تا چون شود نامدار گذر كرد پر خستگيها بر آب * از آن زخم پيكان شده پرشتاب چو بگذشت رستم چو كشتى ز رود * ز يزدان همى داد تن را درود همى گفت كاى داور داد پاك * گر از خستگيها شوم من هلاك كه خواهد ز گردنكشان كين من * كه گيرد دل و راى و آيين من چو اسفنديار از پسش بنگريد * بر آن سوى رودش به خشكى بديد
هامش
( 1 ) - برآهيختن : بركشيدن ( 2 ) - اندرز : وصيت
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 515 | ذبيح الله صفا