كمان بفگن از دست و ببر بيان * بر آهيخ « 1 » و بگشاى بند از ميان
پشيمان شو و دست را ده ببند * كزين پس نيابى تو از من گزند
بدين خستگى پيش شاهت برم * ز كردارها بىگناهت برم
وگر جنگ سازى تو اندرز « 2 » كن * يكى را نگهبان اين مرز كن
گناهى كه كردى ز يزدان بخواه * بپوزش سزد گر ببخشد گناه
مگر دادگر باشدت رهنماى * چو بيرون شدى زين سپنجى سراى
چنين گفت رستم كه بيگاه گشت * ز نيك و ز بد دست كوتاه گشت
تو اكنون سوى لشكرت بازگرد * شب تيره كس مى نجويد نبرد
من اكنون همى سوى ايوان شوم * بياسايم و يك زمان بغنوم
ببندم همه خستگيهاى خويش * بخوانم كسى را ز خويشان بپيش
بسازم كنون هرچه فرمان تست * همه راستى زير پيمان تست
به دو گفت رويينتن اسفنديار * كه اى پرمنش پير ناسازگار
تو مردى بزرگى و زورآزماى * بسى چاره دانى و نيرنگ و راى
بديدم سراسر فريب ترا * نخواهم كه بينم نشيب ترا
بجان امشبى دادمت زينهار * بايوان رسى كام كژى مخار
سخن هرچه پذرفتى از من بكن * وزين پس مپيماى با من سخن
به دو گفت رستم كه ايدون كنم * كه بر خستگيها بر افسون كنم
چو برگشت از پيش اسفنديار * نگه كرد تا چون شود نامدار
گذر كرد پر خستگيها بر آب * از آن زخم پيكان شده پرشتاب
چو بگذشت رستم چو كشتى ز رود * ز يزدان همى داد تن را درود
همى گفت كاى داور داد پاك * گر از خستگيها شوم من هلاك
كه خواهد ز گردنكشان كين من * كه گيرد دل و راى و آيين من
چو اسفنديار از پسش بنگريد * بر آن سوى رودش به خشكى بديد
هامش
( 1 ) - برآهيختن : بركشيدن
( 2 ) - اندرز : وصيت