تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 518

مساهمون:

ص٥١٨
نگهدار او را بروز و بشب * كه تا چون بود كار من با عرب ز كوشش مكن ايچ سستى به كار * بگيتى جز او نيست پروردگار ز ساسانيان يادگارست و بس * كزين پس نبينند ازين تخمه كس دريغ آن سرو تاج و آن مهروداد * كه خواهد شدن تخت شاهى بباد تو بدرود باش و بىآزار باش * هميشه بپيش جهاندار باش گر او را بد آيد تو سر پيش اوى * بشمشير بسپار و ياوه مگوى چو با تخت منبر برابر شود * همه نام بو بكر و عمّر شود تبه گردد اين رنجهاى دراز * نشيبى درازست پيش فراز نه تخت و نه ديهيم بينى نه شهر * ز اختر همه تازيان راست بهر چو روز اندر آيد بروز دراز * شودشان سر از خواسته بىنياز بپوشند ازيشان گروهى سياه * ز ديبا نهند از بر سر كلاه نه تخت و نه تاج و نه زرّينه‌كفش * نه گوهر نه افسر نه رخشان درفش برنجد يكى ديگرى برخورد * بداد و ببخشش كسى ننگرد شتابان همه روز و شب ديگرست * كمر بر ميان و كُلَه بر سرست ز پيمان بگردند وز راستى * گرامى شود كژى و كاستى پياده شود مردم رزمجوى * سوار آنكه لاف آرد و گفت‌وگوى كشاورز جنگى شود بىهنر * نژاد و بزرگى نيايد ببر ربايد همى اين از آن آن ازين * ز نفرين ندانند بازآفرين نهانى بتر ز آشكارا شود * دل مردمان سنگ خارا شود بدانديش گردد پدر بر پسر * پسر همچنين بر پدر چاره‌گر شود بندهء بىهنر شهريار * نژاد و بزرگى نيايد به كار بگيتى نماند كسى را وفا * روان و زبانها شود پرجفا از ايران و از ترك و از تازيان * نژادى پديد آيد اندر ميان نه دهقان نه ترك و نه تازى بود * سخنها بكردار بازى بود همه گنجها زير دامن نهند * بكوشند و كوشش بدشمن دهند