نگهدار او را بروز و بشب * كه تا چون بود كار من با عرب
ز كوشش مكن ايچ سستى به كار * بگيتى جز او نيست پروردگار
ز ساسانيان يادگارست و بس * كزين پس نبينند ازين تخمه كس
دريغ آن سرو تاج و آن مهروداد * كه خواهد شدن تخت شاهى بباد
تو بدرود باش و بىآزار باش * هميشه بپيش جهاندار باش
گر او را بد آيد تو سر پيش اوى * بشمشير بسپار و ياوه مگوى
چو با تخت منبر برابر شود * همه نام بو بكر و عمّر شود
تبه گردد اين رنجهاى دراز * نشيبى درازست پيش فراز
نه تخت و نه ديهيم بينى نه شهر * ز اختر همه تازيان راست بهر
چو روز اندر آيد بروز دراز * شودشان سر از خواسته بىنياز
بپوشند ازيشان گروهى سياه * ز ديبا نهند از بر سر كلاه
نه تخت و نه تاج و نه زرّينهكفش * نه گوهر نه افسر نه رخشان درفش
برنجد يكى ديگرى برخورد * بداد و ببخشش كسى ننگرد
شتابان همه روز و شب ديگرست * كمر بر ميان و كُلَه بر سرست
ز پيمان بگردند وز راستى * گرامى شود كژى و كاستى
پياده شود مردم رزمجوى * سوار آنكه لاف آرد و گفتوگوى
كشاورز جنگى شود بىهنر * نژاد و بزرگى نيايد ببر
ربايد همى اين از آن آن ازين * ز نفرين ندانند بازآفرين
نهانى بتر ز آشكارا شود * دل مردمان سنگ خارا شود
بدانديش گردد پدر بر پسر * پسر همچنين بر پدر چارهگر
شود بندهء بىهنر شهريار * نژاد و بزرگى نيايد به كار
بگيتى نماند كسى را وفا * روان و زبانها شود پرجفا
از ايران و از ترك و از تازيان * نژادى پديد آيد اندر ميان
نه دهقان نه ترك و نه تازى بود * سخنها بكردار بازى بود
همه گنجها زير دامن نهند * بكوشند و كوشش بدشمن دهند
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 518
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص٥١٨