همى گفت كآن را نخوانند مرد * يكى ژنده پيلست بادار و برد
شگفتى فروماند اسفنديار * همى گفت كاى داور كردگار
چنان آفريدى كه خود خواستى * زمان و زمين را بياراستى
چو گفت اين سخن شاه شد باز جاى * خروشيدن آمد ز پردهسراى
چنين گفت پس با پشوتن كه شير * بپيچد ز چنگال مرد دلير
برستم نگه كردم امروز من * بدان بُرز و بالاى آن پيلتن
ستايش گرفتم بيزدان پاك * كزويست اميد و زويست باك
كه پروردگارش چنان آفريد * بر آن آفرين كاو جهان آفريد
چنين كارها رفت بر دست اوى * رسيده بدرياى چين شست اوى
بدان سان بخستم تنش را بتير * كه از خون او خاك گشت آبگير
پياده ز هامون به بالا برفت * سوى رود با گبر و شمشير تفت
برآمد چنان خسته از آبگير * سراسر تنش پر ز پيكان تير
برآنم كه او چون بايوان شود * ز ايوان روانش بكيوان شود
نامه رستم فرّخزاد
يكى نامه سوى برادر بدَرْدْ * نبشت و سخنها همه ياد كرد
نخست آفرين كرد بر كردگار * كزويست نيك و بد روزگار
دگر گفت كز گردش آسمان * پژوهنده مردم شود بدگمان
گنهكارتر در زمانه منم * از ايرا گرفتار اهريمنم
كه اين خانه از پادشاهى تهيست * نه هنگام پيروزى و فرّهيست
ز چارم همى بنگرد آفتاب * بجنگ بزرگانش آيد شتاب
ز بهرام و زهره است ما را گزند * نشايد گذشتن ز چرخ بلند
همان تير و كيوان برابر شدست * عطارد ببرج دو پيكر شدست
چنينست و كارى بزرگست پيش * همى سير گردد دل از جان خويش
همه بودنيها ببينم همى * وز آن خامشى برگزينم همى
چو آگاه گشتم ازين راز چرخ * كه ما را ازو نيست جز رنج بَرخ