تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 516

مساهمون:

ص٥١٦
همى گفت كآن را نخوانند مرد * يكى ژنده پيلست بادار و برد شگفتى فروماند اسفنديار * همى گفت كاى داور كردگار چنان آفريدى كه خود خواستى * زمان و زمين را بياراستى چو گفت اين سخن شاه شد باز جاى * خروشيدن آمد ز پرده‌سراى چنين گفت پس با پشوتن كه شير * بپيچد ز چنگال مرد دلير برستم نگه كردم امروز من * بدان بُرز و بالاى آن پيلتن ستايش گرفتم بيزدان پاك * كزويست اميد و زويست باك كه پروردگارش چنان آفريد * بر آن آفرين كاو جهان آفريد چنين كارها رفت بر دست اوى * رسيده بدرياى چين شست اوى بدان سان بخستم تنش را بتير * كه از خون او خاك گشت آبگير پياده ز هامون به بالا برفت * سوى رود با گبر و شمشير تفت برآمد چنان خسته از آبگير * سراسر تنش پر ز پيكان تير برآنم كه او چون بايوان شود * ز ايوان روانش بكيوان شود

نامه رستم فرّخزاد

يكى نامه سوى برادر بدَرْدْ * نبشت و سخنها همه ياد كرد نخست آفرين كرد بر كردگار * كزويست نيك و بد روزگار دگر گفت كز گردش آسمان * پژوهنده مردم شود بدگمان گنهكارتر در زمانه منم * از ايرا گرفتار اهريمنم كه اين خانه از پادشاهى تهيست * نه هنگام پيروزى و فرّهيست ز چارم همى بنگرد آفتاب * بجنگ بزرگانش آيد شتاب ز بهرام و زهره است ما را گزند * نشايد گذشتن ز چرخ بلند همان تير و كيوان برابر شدست * عطارد ببرج دو پيكر شدست چنينست و كارى بزرگست پيش * همى سير گردد دل از جان خويش همه بودنيها ببينم همى * وز آن خامشى برگزينم همى چو آگاه گشتم ازين راز چرخ * كه ما را ازو نيست جز رنج بَرخ