نهاد او بن نيزه را بر زمين * ز روى زمين اندر آمد بزين
بسان پلنگى كه بر پشت گور * نشيند برانگيزد از گور شور
سپاه از شگفتى فروماندند * بر آن نامور آفرين خواندند
همى شد چو نزد تهمتن رسيد * مر او را بر آن باره تنها بديد
پس از بارگى با پشوتن بگفت * كه ما را نبايد به دو يار و جفت
چو تنهاست ما نيز تنها شويم * ز پستى بر آن تند بالا رويم
بدانگونه رفتند هردو برزم * كه گفتى كه اندر جهان نيست بزم
چو گشتند نزديك پير و جوان * دو شير سرافراز و دو پهلوان
خروش آمد از بارهء هردو مرد * تو گفتى بدرّيد دشت نبرد
چنين گفت رستم بآواز سخت * كه اى شاه شاداندل و نيكبخت
بدينگونه مستيز و تندى مكوش * بداننده بگشاى يكباره گوش
اگر جنگ خواهى و خون ريختن * بدينسان تكاپوى و آويختن
بگو تا سوار آورم زابلى * كه باشند با جوشن كابلى
تو ايرانيان را بفرماى نيز * كه تا گوهر آيد پديد از پشيز
بباشد بكام تو خون ريختن * بدينگونه سختى برآويختن
چنين پاسخ آوردش اسفنديار * كه چندين چه گويى همى نابكار
از ايوان بشبگير برخاستى * از آن تند بالا مرا خواستى
چرا ساختى بر من اكنون فريب * همانا بديدى بتنگى نشيب
چه بايد مرا جنگ زابلستان * همان جنگ ايران و كابلستان
مبادا چنين هرگز آيين من * سزا نيست اين كار در دين من
كه ايرانيان را بكشتن دهيم * خود اندر جهان تاج بر سر نهيم
ترا گر همى يار بايد بيار * مرا يار هرگز نيايد به كار
مرا يار در جنگ يزدان بود * سروكار با بخت خندان بود
توى جنگجوى و منم جنگخواه * بگرديم يك بادگر بىسپاه
ببينيم تا اسپ اسفنديار * سوى آخر آيد همى بىسوار
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 512
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص٥١٢