و يا بارهء رستم جنگجوى * بايوان نهد بىخداوند روى
نهادند پيمان دو جنگى كه كس * نباشد در آن جنگ فريادرس
فراوان بنيزه برآويختند * همى خون ز جوشن فروريختند
چنين تا سنانها بهم برشكست * بشمشير بردند ناچار دست
بآورد گردن برافراختند * چپ و راست هرسو همىتاختند
ز نيروى گردان و زخم سران * شكسته شد آن تيغهاى گران
برافراختند آن زمان يال را * ز زين بركشيدند كوپال « 1 » را
همى ريختند اندر آورد گُرز * چو سنگ اندر آيد ز بالاى بُرز « 2 »
چو شير ژيان هردو آشوفتند * از آن زخم اندامها كوفتند
هم از دسته بشكست گُرز گران * فروماند از كار دست سران
گرفتند از آن پس دوال كمر * دو اسپ تكاور برآورده پر
يكى بُد بدست يل اسفنديار * دگر بُد بدست گَوِ نامدار
بنيرو كشيدند زى خويشتن * دو گُرد سرافراز و دو پيلتن
همى زور كرد اين بر آن آن برين * نجنبيد يك شير از پشت زين
پراگنده گشتند از آوردگاه * غمى گشته گردان و اسپان تباه
كف اندر دهانْشان شده خون و خاك * همه گبر و برگستوان چاكچاك
كمان برگرفتند و تير خدنگ * همى گم شد از روى خورشيد رنگ
ز پيكان همى آتش افروختند * بتن بر زره را همى دوختند
چو تير از كف شاه رسته شدى * تن رستم و رخش خسته شدى
به دو تير رستم نيامد به كار * فروماند رستم از آن كارزار
بگفت آنگهى رستم نامدار * كه رويين تنست اين يل اسفنديار
تن رخش از آن تيرها گشت سست * نبُد باره و مرد جنگى درست
چو مانده شد از كار رخش و سوار * يكى چاره سازيد بيچارهوار
هامش
( 1 ) - كوپال : گرز
( 2 ) - برز : بلندى ، كوه ، قامت و اندام بلند