تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 514

مساهمون:

ص٥١٤
فرود آمد از رخش رخشان چو باد * سر نامور سوى بالا نهاد همان رخش خسته سوى خانه شد * چنين با خداوند بيگانه شد ز اندام رستم همى رفت خون * شده سست و لرزان كُه بِيستون بخنديد چون ديدش اسفنديار * به دو گفت كاى رستم نامدار چرا كم شد آن نيروى پيل مست * ز پيكان چرا كوه آهن بخست كجا رفت آن مردى و گُرز تو * برزم اندرون فرّه و بُرز تو گريزان به بالا چرا بَرشدى ؟ * چو آواز شير ژيان بشنِدى نه آنى كه ديو از تو گريان شدى * دد از تَفِّ تيغ تو بريان شدى ؟ چرا پيل جنگى چو روباه گشت * ز جنگش چنين دست كوتاه گشت ؟ وز آن روى چون رخش خسته برفت * سوى پايگه « 1 » مىخراميد تفت زواره پى رخش رخشان بديد * كه از دور با خستگى دررسيد سيه شد جهان پيش چشمش برنگ * خروشان همى رفت تا جاى جنگ تن پيلتن را چنان خسته « 2 » ديد * همه خستگيهاش « 3 » نابسته ديد به دو گفت خيز اسپ من برنشين « 4 » * كه پوشم ز بهر تو خفتان كين به دو گفت رو پيش دستان بگوى * كه از دودهء « 5 » سام شد رنگ و بوى نگه كن كه تا چارهء كار چيست * برين خستگيها پرآزار كيست چو رفتى همه چارهء رخش ساز * من آيم ز پس گر بمانم دراز زواره ز پيش برادر برفت * دو ديده سوى رخش بنهاد تفت زمانى همى بود اسفنديار * خروشيد كاى رستم نامدار به بالا چنين چند باشى بپاى * كه خواهد بدن مر ترا رهنماى
هامش
( 1 ) - پايگه ، پايگاه : طويله ، اصطبل ( 2 ) - خسته : مجروح ( 3 ) - خستگى : جراحت ( 4 ) - برنشستن : سوار شدن ( 5 ) - دوده : نژاد