فرود آمد از رخش رخشان چو باد * سر نامور سوى بالا نهاد
همان رخش خسته سوى خانه شد * چنين با خداوند بيگانه شد
ز اندام رستم همى رفت خون * شده سست و لرزان كُه بِيستون
بخنديد چون ديدش اسفنديار * به دو گفت كاى رستم نامدار
چرا كم شد آن نيروى پيل مست * ز پيكان چرا كوه آهن بخست
كجا رفت آن مردى و گُرز تو * برزم اندرون فرّه و بُرز تو
گريزان به بالا چرا بَرشدى ؟ * چو آواز شير ژيان بشنِدى
نه آنى كه ديو از تو گريان شدى * دد از تَفِّ تيغ تو بريان شدى ؟
چرا پيل جنگى چو روباه گشت * ز جنگش چنين دست كوتاه گشت ؟
وز آن روى چون رخش خسته برفت * سوى پايگه « 1 » مىخراميد تفت
زواره پى رخش رخشان بديد * كه از دور با خستگى دررسيد
سيه شد جهان پيش چشمش برنگ * خروشان همى رفت تا جاى جنگ
تن پيلتن را چنان خسته « 2 » ديد * همه خستگيهاش « 3 » نابسته ديد
به دو گفت خيز اسپ من برنشين « 4 » * كه پوشم ز بهر تو خفتان كين
به دو گفت رو پيش دستان بگوى * كه از دودهء « 5 » سام شد رنگ و بوى
نگه كن كه تا چارهء كار چيست * برين خستگيها پرآزار كيست
چو رفتى همه چارهء رخش ساز * من آيم ز پس گر بمانم دراز
زواره ز پيش برادر برفت * دو ديده سوى رخش بنهاد تفت
زمانى همى بود اسفنديار * خروشيد كاى رستم نامدار
به بالا چنين چند باشى بپاى * كه خواهد بدن مر ترا رهنماى
هامش
( 1 ) - پايگه ، پايگاه : طويله ، اصطبل
( 2 ) - خسته : مجروح
( 3 ) - خستگى : جراحت
( 4 ) - برنشستن : سوار شدن
( 5 ) - دوده : نژاد