ببين تا كدامست از ايرانيان * نبايد كه آيد بجانش زيان
نشانى كه بُد داده مادر مرا * بديدم نبُد ديده باوَر مرا
چنينم نوشته بُد اختر بسر * كه من كشته گردم بدست پدر
چو برق آمدم رفتم اكنون چو باد * بمينو مگر بينمت باز شاد
رزم رستم با اسفنديار
چو شد روز رستم بپوشيد گَبر « 1 » * نگهبان تن كرد بر گبر ببر « 2 »
كمندى بفتراك زين برببست * بر آن بارهء پيلپيكر نشست
بفرمود تا شد زواره برش * فراوان سخن راند از لشكرش
به دو گفت رو لشكر آراى باش * بر آن كوههء « 3 » ريگ برپاى باش
زواره بيامد سپه گرد كرد * بميدان ، كه آرد بدشت نبرد
تهمتن همى رفت نيزه بدست * چو بيرون شد از جايگاه نشست
سپاهش بر او خواندند آفرين * كه بىتو مباد اسپ و كوپال و زين
همى رفت رستم زواره پسش * كه او بود در پادشاهى كسش
بيامد چنين تا لب هيرمند * همه لب پر از باد و جانش نژند
گذشت از بر رود و بالا گرفت * همى ماند از كار گيتى شگفت
خروشيد و گفت اى يل اسفنديار * هم آوردت آمد بر آراى كار
چو بشنيد اسفنديار اين سخن * از آن شير پرخاشجوى كهن
بخنديد و گفت اينك آراستم * بدانگه كه از خواب برخاستم
بفرمود تا جوشن و خود اوى * همان نيزه و گرزهء گاو روى
ببردند و پوشيد روشن برش * نهاد آن كلاه كيان بر سرش
بفرمود تا زين بر اسپ سياه * نهادند و بردند نزديك شاه
چو اسپ سيه ديد پرخاشجوى * ز زور و ز مردى كه بود اندروى
هامش
( 1 ) - گبر : خفتان و خود
( 2 ) - مراد خفتانيست كه رستم از پوست ببر بيان كرده بود
( 3 ) - كوهه : تپه و پشته