تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 511

مساهمون:

ص٥١١
ببين تا كدامست از ايرانيان * نبايد كه آيد بجانش زيان نشانى كه بُد داده مادر مرا * بديدم نبُد ديده باوَر مرا چنينم نوشته بُد اختر بسر * كه من كشته گردم بدست پدر چو برق آمدم رفتم اكنون چو باد * بمينو مگر بينمت باز شاد

رزم رستم با اسفنديار

چو شد روز رستم بپوشيد گَبر « 1 » * نگهبان تن كرد بر گبر ببر « 2 » كمندى بفتراك زين برببست * بر آن بارهء پيل‌پيكر نشست بفرمود تا شد زواره برش * فراوان سخن راند از لشكرش به دو گفت رو لشكر آراى باش * بر آن كوههء « 3 » ريگ برپاى باش زواره بيامد سپه گرد كرد * بميدان ، كه آرد بدشت نبرد تهمتن همى رفت نيزه بدست * چو بيرون شد از جايگاه نشست سپاهش بر او خواندند آفرين * كه بىتو مباد اسپ و كوپال و زين همى رفت رستم زواره پسش * كه او بود در پادشاهى كسش بيامد چنين تا لب هيرمند * همه لب پر از باد و جانش نژند گذشت از بر رود و بالا گرفت * همى ماند از كار گيتى شگفت خروشيد و گفت اى يل اسفنديار * هم آوردت آمد بر آراى كار چو بشنيد اسفنديار اين سخن * از آن شير پرخاشجوى كهن بخنديد و گفت اينك آراستم * بدانگه كه از خواب برخاستم بفرمود تا جوشن و خود اوى * همان نيزه و گرزهء گاو روى ببردند و پوشيد روشن برش * نهاد آن كلاه كيان بر سرش بفرمود تا زين بر اسپ سياه * نهادند و بردند نزديك شاه چو اسپ سيه ديد پرخاشجوى * ز زور و ز مردى كه بود اندروى
هامش
( 1 ) - گبر : خفتان و خود ( 2 ) - مراد خفتانيست كه رستم از پوست ببر بيان كرده بود ( 3 ) - كوهه : تپه و پشته