همى جانش از رفتن من بخَست * يكى مُهره بر بازوى من ببست
مرا گفت كاين از پدر يادگار * بدار و ببين تا كى آيد به كار
چو بگشاد خفتان و آن مهره ديد * همه جامه بر خويشتن بردريد
همى گفت كاى كُشته بر دست من * دلير و ستوده بهر انجمن
همى ريخت خون و همى كند موى * سرش پر ز خاك و پر از آب روى
چو خورشيد تابان ز گنبد بگَشت * تهمتن نيامد بلشكر ز دشت
ز لشكر بيامد هُشيوار بيست * كه تا اندر آوَرد گَه كار چيست
دو اسب اندر آن دشت بر پاى بود * پر از گَردو ، رستم دگر جاى بود
گَوِ پيلتن را چو بر پشت زين * نديدند گُردان در آن دشت كين
چُنين بُدگُمانشان كه او كشته شد * سَرِ نامداران همه گَشته شد
بكاوُسِ كى تاختند آگهى * كه تختِ مِهى شد ز رستم تهى
ز لشكر برآمد سراسر خروش * برآمد زمانه يَكايَك « 1 » به جوش
چو آشوب برخاست از انجمن * چُنين گفت سهراب با پيلتن
كه اكنون چو روز من اندر گذشت * همه كار تُركان دگرگونه گشت
همه مهربانى بدان كُن كه شاه * سوى جنگ توران نراند سپاه
كه ايشان بپشتىّ من جنگجوى * سوى مرز ايران نهادند روى
بَسى روز را داده بودم نَويد * بسى كرده بودم ز هردَر اميد
بگفتم اگر زنده بينم پدر * بگيتى نمانم يكى تاجوَر
چه دانستم اى پَهلَو ناموَر * كه باشد روانم بدست پدر
نبايد كه بينند رنجى به راه * مكن جز بنيكى دَريشان نگاه
درين دژ دليرى « 2 » ببندِ منست * گرفتار خَمّ كمند منست
بسى زو نشان تو پرسيدهام * همه بُد خيالِ تو در ديدهام
جز آن بود يكسر سخنهاى او * ازو بازماند تهى جاى او
چو گشتم ز گفتار او نااميد * شدم لاجَرَم تيره روز سپيد
هامش
( 1 ) - يكايك : يكباره
( 2 ) - مراد هژير است