تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 510

مساهمون:

ص٥١٠
همى جانش از رفتن من بخَست * يكى مُهره بر بازوى من ببست مرا گفت كاين از پدر يادگار * بدار و ببين تا كى آيد به كار چو بگشاد خفتان و آن مهره ديد * همه جامه بر خويشتن بردريد همى گفت كاى كُشته بر دست من * دلير و ستوده بهر انجمن همى ريخت خون و همى كند موى * سرش پر ز خاك و پر از آب روى چو خورشيد تابان ز گنبد بگَشت * تهمتن نيامد بلشكر ز دشت ز لشكر بيامد هُشيوار بيست * كه تا اندر آوَرد گَه كار چيست دو اسب اندر آن دشت بر پاى بود * پر از گَردو ، رستم دگر جاى بود گَوِ پيلتن را چو بر پشت زين * نديدند گُردان در آن دشت كين چُنين بُدگُمانشان كه او كشته شد * سَرِ نامداران همه گَشته شد بكاوُسِ كى تاختند آگهى * كه تختِ مِهى شد ز رستم تهى ز لشكر برآمد سراسر خروش * برآمد زمانه يَكايَك « 1 » به جوش چو آشوب برخاست از انجمن * چُنين گفت سهراب با پيلتن كه اكنون چو روز من اندر گذشت * همه كار تُركان دگرگونه گشت همه مهربانى بدان كُن كه شاه * سوى جنگ توران نراند سپاه كه ايشان بپشتىّ من جنگجوى * سوى مرز ايران نهادند روى بَسى روز را داده بودم نَويد * بسى كرده بودم ز هردَر اميد بگفتم اگر زنده بينم پدر * بگيتى نمانم يكى تاجوَر چه دانستم اى پَهلَو ناموَر * كه باشد روانم بدست پدر نبايد كه بينند رنجى به راه * مكن جز بنيكى دَريشان نگاه درين دژ دليرى « 2 » ببندِ منست * گرفتار خَمّ كمند منست بسى زو نشان تو پرسيده‌ام * همه بُد خيالِ تو در ديده‌ام جز آن بود يكسر سخنهاى او * ازو بازماند تهى جاى او چو گشتم ز گفتار او نااميد * شدم لاجَرَم تيره روز سپيد
هامش
( 1 ) - يكايك : يكباره ( 2 ) - مراد هژير است