تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 509

مساهمون:

ص٥٠٩
هرآنگَه كه تو تشنه گشتى به خون * بپالودى اين خنجر آبگون زمانه به خون تو تشنه شود * بر اندام تو موى دَشنه شود بپيچيد از آن پس يكى آه كرد * ز نيك و بد انديشه كوتاه كرد به دو گفت كاين بر من از من رسيد * زمانه بدست تو دادم كليد تو زين بيگناهى كه اين گوژپشت * مرا بركشيد و به زودى بكشت ببازى بگويند همسال من * به خاك اندر آمد چنين يال من نشان داد مادر مرا از پدر * ز مهر اندر آمد روانم بسر همى جستمش تا ببينَمش روى * چنين جان بدادم درين آرزوى دريغا كه رنجم نيامد بسر * نديدم درين رنج روى پدر كنون گر تو در آب ماهى شوى * وُ يا چون شب اندر سياهى شوى وگر چون ستاره شوى بر سپهر * ببرّى ز روى زمين پاك مهر بخواهد هم از تو پدر كين من * چو بيند كه خشتست بالين من از آن نامداران گردنكَشان * كسى هم برد نزد رستم نشان كه سهراب كُشتَست و افگنده خوار * همى خواست كردن ترا خواستار چو بشنيد رستم سرش خيره گشت * جهان پيش چشم اندرش تيره گشت همى بىتن و تاب و بىتوش گشت * بيفتاد از پاى و بىهوش گشت بپرسيد از آن پس كه آمد به هوش * به دو گفت با ناله و با خروش بگو تا چه دارى ز رستم نشان * كه گُم باد نامش ز گردنكشان كه رستم منم كم مماناد نام * نشيناد بر ماتمم پورِ سام بزد نعره و خونش آمد به جوش * همى كند موى و همى زد خروُش چو سهراب رستم بدان‌سان بديد * بيفتاد و هوش از سرش برپريد به دو گفت گر ز آنكه رستم توى * بكُشتى مرا خيره بر بدخوى ز هرگونه بودم ترا رهنماى * نجنبيد يك ذره مهرت ز جاى كنون بند بگشاى از جوشنم * برهنه ببين اين تن روشنم چو برخاست آواز كوس از درم * بيامد پر از خون دو رُخ مادرم