كه گر سنگ را او بسر برشدى * همى هردو پايش به دو دَرشدى
از آن زور پيوسته رنجور بود * دل او از آن آرزو « 1 » دور بود
بناليد بر كردگار جهان * بزارى همى آرزو كرد آن
كه لختى ز زورش ستاند همى * كه رفتن برَه برتواند همى
بدانسان كه از پاك يزدان بخواست * ز نيروى آن كوهپيكر بكاست
چو باز آنچنان كار پيش آمدش * دل از بيم سهراب ريش آمدش
بيزدان بناليد كاى كردگار * بدين كار اين بنده را پاسدار
همان زور خواهم كز آغاز كار * مرا دادى اى پاك پروردگار
به دو باز داد آنچنان كش بخواست * بيفزود در تن هرآنچش بكاست
وز آن آبخور شد بجاى نبرد * پرانديشه بودش دل و روى زرد
همى تاخت سهراب چون پيلِ مست * كمندى ببازو كمانى بدست
گُرازان و چون شير نعرهزنان * سمندش جَهان و جِهانرا كَنان
بر آنگونه رستم چو او را بديد * عجب ماند و در وى همى بنگريد
غمين گشت و زُو ماند اندر شگفت * ز پيكارش اندازها برگرفت
چو سهراب بازآمد او را بديد * ز باد جوانى دلش بردميد
چنين گفت كاى رَسته از چنگ شير * چرا آمدى باز نزدم دلير
دگرباره اسبان ببستند سخت * بسر بَر همى گشت بدخواه بخت
هر آنگَه كه خشم آورد بخت شوم * شود سنگ خارا بكردار موم
بكشتى گرفتن نهادند سر * گرفتند هردو دوال كَمر
سپهدار سهراب آن زور دست * تو گفتى كه چرخ بلندش ببست
غمين گشت رستم بيازيد چنگ * گرفت آن سر و يال جنگى پلنگ
خم آورد پشت دلاور جوان * زمانه سرآمد نبودش تَوان
زدش بر زمين بَر بكردار شير * بدانست كو هم نماند به زير
سبك تيغ تيز از ميان بركشيد * بَرِ پورِ بيدار دل بردريد
هامش
( 1 ) - يعنى آرزوى آن زور نخست .