تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 508

مساهمون:

ص٥٠٨
كه گر سنگ را او بسر برشدى * همى هردو پايش به دو دَرشدى از آن زور پيوسته رنجور بود * دل او از آن آرزو « 1 » دور بود بناليد بر كردگار جهان * بزارى همى آرزو كرد آن كه لختى ز زورش ستاند همى * كه رفتن برَه برتواند همى بدان‌سان كه از پاك يزدان بخواست * ز نيروى آن كوه‌پيكر بكاست چو باز آن‌چنان كار پيش آمدش * دل از بيم سهراب ريش آمدش بيزدان بناليد كاى كردگار * بدين كار اين بنده را پاس‌دار همان زور خواهم كز آغاز كار * مرا دادى اى پاك پروردگار به دو باز داد آنچنان كش بخواست * بيفزود در تن هرآنچش بكاست وز آن آبخور شد بجاى نبرد * پرانديشه بودش دل و روى زرد همى تاخت سهراب چون پيلِ مست * كمندى ببازو كمانى بدست گُرازان و چون شير نعره‌زنان * سمندش جَهان و جِهانرا كَنان بر آن‌گونه رستم چو او را بديد * عجب ماند و در وى همى بنگريد غمين گشت و زُو ماند اندر شگفت * ز پيكارش اندازها برگرفت چو سهراب بازآمد او را بديد * ز باد جوانى دلش بردميد چنين گفت كاى رَسته از چنگ شير * چرا آمدى باز نزدم دلير دگرباره اسبان ببستند سخت * بسر بَر همى گشت بدخواه بخت هر آنگَه كه خشم آورد بخت شوم * شود سنگ خارا بكردار موم بكشتى گرفتن نهادند سر * گرفتند هردو دوال كَمر سپهدار سهراب آن زور دست * تو گفتى كه چرخ بلندش ببست غمين گشت رستم بيازيد چنگ * گرفت آن سر و يال جنگى پلنگ خم آورد پشت دلاور جوان * زمانه سرآمد نبودش تَوان زدش بر زمين بَر بكردار شير * بدانست كو هم نماند به زير سبك تيغ تيز از ميان بركشيد * بَرِ پورِ بيدار دل بردريد
هامش
( 1 ) - يعنى آرزوى آن زور نخست .