همان سامِ نيرَم برآرد خروش * كف اندازد و بر من آيد به جوش « 1 »
و ليكن نه پُرمايه جانست و تن * همان خوار گيرم بپوشم كفن
پذيرفتم « 2 » از دادگر داورم * كه هرگز ز پيمان تو نگذرم
شوم پيش يزدان ستايش كنم * چو يزدانپرستان نيايش كنم
مگر كوُ دل سام و شاه زمين * بشويد ز خشم و ز پيكار و كين
جهانآفرين بشنود گُفتِ من * مگر كآشكارا شوى جفت من
به دو گفت رودابه من همچنين * پذيرفتم از داور كيش و دين
كه بر من نباشد كسى پادشا * جهانآفرين بر زبانم گُوا
جز از پهلوان جهان زالِ زَر * كه با تاج و گنجست و با نام و فرّ .
همى مهرشان هرزمان بيش بود * خرد دور بود آرزو پيش بود
چنين تا سپيده برآمد ز جاى * تبيره برآمد ز پرده سراى
پس آن ماه را شاه پِدرود كرد * تن خويش تار و بَرَش پود كرد
سَرِ مژه كردند هردو پرآب * زبان بركشيدند بر آفتاب
كه اى فرّ گيتى يكى لَخت نيز * نبايست آمد چنين در ستيز
ز بالا كمند اندر افگند زال * فرود آمد از كاخِ فَرُّخ هَمال
كشته شدن سهراب
چو رستم ز چنگ وى « 3 » آزاد گشت * بسانِ يكى كوهِ پولاد گشت
خَرامان بشد سوىِ آب روان * چو جان رفته كو بازيابد روان
بخورد آب و روى و سر و تن بشست * بپيش جهانآفرين شد نُخُست
همى خواست پيروزى و دستگاه * نبود آگَه از بَخشِ خورشيد و ماه
كه چون رفت خواهد سپهر از بَرَش * بخواهد ربودن كلاه از سرش
شنيدم كه رستم ز آغاز كار * چنان يافت نيرو ز پروردگار
هامش
( 1 ) - علت پيشبينى اين مخالفتها آن بود كه رودابه دختر مهراب پادشاه كابل از اعقاب ضحاك بود
( 2 ) - پذيرفتن از . . . : عهد كردن با . . . پذيرفتن : قول دادن
( 3 ) - يعنى سهراب