كنون زود برتاز و بركش ميان * بَرِ شير بگشاى و چنگ كيان
بگير اين سر گيسو از يك سُوَم * ز بهر تو بايد همى گيسُوَم
نگه كرد زال اندر آن ماهروى * شگفت آمدش ز آنچنان گفتوگوى
بساييد مشكين كمندش ببوس * كه بشنيد آواز بوسش عروس
چنين داد پاسخ كه اين نيست داد * بدينروز خورشيد روشن مباد
كه من دست را خيره در جان زنم * برين خستهدل تيز پيكان زنم
كمند از رَهى بستد و داد خَم * بيفگند خوار و نزد هيچ دَم
بحلقه درآمد سر كنگره * برآمد زبن تا بسر يكسره
چو بربام آن باره بنشست باز * بيامد پريروى و بردش نماز
گرفت آنزمان دست دستان بدست * برفتند هردو بكردار مست
فرود آمد از بام كاخ بلند * بدست اندرون دست شاخ بلند
سوى خانهء زرنگار آمدند * بدان مجلس شاهوار آمدند
بهشتى بُد آراسته پر ز نور * پرستنده برپاى بر پيشِ حور
شگفت اندر و مانده بُد زال زر * بدان روى و آن موى و آن زيب و فرّ
ابا ياره و طوق و با گوشوار * ز ديباى و گوهر چو باغ بهار
دو رخساره چون لاله اندر چمن * سر جَعد زلفش شِكَن برشِكَن
همان زال با فرّ شاهنشهى * نشسته بَرِ ماه با فَرَّهى
حمايل يكى دَشنه اندر برش * ز ياقوتِ سرخ افسرى بر سرش
ز ديدَنش رودابه مى نارميد * بدزديده در وى همى بنگريد
بدان شاخ و يال و بر آن فرّ و بُرز * كه خارا چو خار آمدى زو بگرز
فروغ رخش را كه جان برفروخت * دَرُو بيش ديدى دلش بيش سوخت
همى بود بوس و كنار و نبيد * مگر شير كوُ گور را نَشكَريد « 1 »
سپهبَد چنين گفت با ماهروى * كه اى سروِ سيمين بَرِ مشكبوى
منوچهر چون بشنود داستان * نباشد برين گفته همداستان
هامش
( 1 ) - شكردن : شكار كردن ، شكستن حيوان درنده شكار را .