تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 505

مساهمون:

ص٥٠٥

رفتن زال نزد رودابه

چو خورشيد تابنده شد ناپديد * در حجره بستند و گم شد كليد پرستنده « 1 » شد سوى دستان سام * كه شد ساخته كار ، بگذار گام سپهبَد سوى كاخ بنهاد روى * چنان چون بود مردم جُفت‌جوى برآمد سيه‌چشمْ گُلرُخ به بام * چو سرو سَهى بر سرش ماهِ تام چو از دور دَستان سامِ سوار * پديد آمد ، آن دختر نامدار دو بيجاده بگشاد و آواز داد * كه شاد آمدى اى جوانمرد ، شاد درود جهان‌آفرين بر تو باد * خَم چرخ گردان زمينِ تو باد پرستنده خرّم‌دل و شاد باد * چنانى سراپاى كاو كرد ياد پياده بدين‌سان ز پرده‌سراى * برنجيدت آن خسروانى دو پاى سپهبد چو از باره آوا شنيد * نگه كرد و خورشيد رخ را بديد شده بام ازو گوهر تابناك * ز تاب رخش سرخ ياقوت خاك چنين داد پاسخ كه اى ماه چهر * درودت زمن ، آفرين از سپهر چه مايه شبان ديده اندر سماك « 2 » * خروشان بُدَم پيش يزدان پاك همى خواستم تا خداى جهان * نمايد به من رويت اندر نهان كنون شاد گشتم بآواز تو * بدين چرب گفتارِ با نازِ تو يكى چارهء راهِ ديدار جوى * چه باشى تو بر باره و من بكوى پريچهر گفت و سپهبد شنود * ز سر شَعْر شبگون سبك برگشود كمندى گشاد او ز سروِ بلند * كس از مشك ز آنسان نپيچد كمند خم اندر خم و مار بر مار بر * بر آن غَبغَبش تار بر تار بر فروهشت گيسو از آن كنگره * بدل گفت زال اين كمندى سَرَه پس از باره رودابه آواز داد * كه اى پهلوان بچهء گُرد زاد
هامش
( 1 ) - پرستنده : خدمتكار ( 2 ) - مراد يكى از دو مجموعهء سماك رامح يا عاذل است . ديده اندر سماك ، يعنى ديده بجانب آسمان كه جاى سماكين است .
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 505 | ذبيح الله صفا