رفتن زال نزد رودابه
چو خورشيد تابنده شد ناپديد * در حجره بستند و گم شد كليد
پرستنده « 1 » شد سوى دستان سام * كه شد ساخته كار ، بگذار گام
سپهبَد سوى كاخ بنهاد روى * چنان چون بود مردم جُفتجوى
برآمد سيهچشمْ گُلرُخ به بام * چو سرو سَهى بر سرش ماهِ تام
چو از دور دَستان سامِ سوار * پديد آمد ، آن دختر نامدار
دو بيجاده بگشاد و آواز داد * كه شاد آمدى اى جوانمرد ، شاد
درود جهانآفرين بر تو باد * خَم چرخ گردان زمينِ تو باد
پرستنده خرّمدل و شاد باد * چنانى سراپاى كاو كرد ياد
پياده بدينسان ز پردهسراى * برنجيدت آن خسروانى دو پاى
سپهبد چو از باره آوا شنيد * نگه كرد و خورشيد رخ را بديد
شده بام ازو گوهر تابناك * ز تاب رخش سرخ ياقوت خاك
چنين داد پاسخ كه اى ماه چهر * درودت زمن ، آفرين از سپهر
چه مايه شبان ديده اندر سماك « 2 » * خروشان بُدَم پيش يزدان پاك
همى خواستم تا خداى جهان * نمايد به من رويت اندر نهان
كنون شاد گشتم بآواز تو * بدين چرب گفتارِ با نازِ تو
يكى چارهء راهِ ديدار جوى * چه باشى تو بر باره و من بكوى
پريچهر گفت و سپهبد شنود * ز سر شَعْر شبگون سبك برگشود
كمندى گشاد او ز سروِ بلند * كس از مشك ز آنسان نپيچد كمند
خم اندر خم و مار بر مار بر * بر آن غَبغَبش تار بر تار بر
فروهشت گيسو از آن كنگره * بدل گفت زال اين كمندى سَرَه
پس از باره رودابه آواز داد * كه اى پهلوان بچهء گُرد زاد
هامش
( 1 ) - پرستنده : خدمتكار
( 2 ) - مراد يكى از دو مجموعهء سماك رامح يا عاذل است . ديده اندر سماك ، يعنى ديده بجانب آسمان كه جاى سماكين است .