تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 504

مساهمون:

ص٥٠٤
ز خون دليران بدشت اندرون * چو دريا زمين موج‌زن شد ز خون همه روى صحرا سر و دست و پاى * به زير سُمِ اسبِ جنگ‌آزماى ز سُمِّ ستوران در آن پهن دشت * زمين شد شش و آسمان گشت هشت فرورفت و بررفت روز نبرد * بماهى نم خون و بر ماه گرد بروز نبرد آن يَلِ ارجمند * بشمشير و خنجر بگرز و كمند بريد و دريد و شكست و ببست * يلانرا سر و سينه و پا و دست هزار و صد و شصت گُردِ دلير * بيك زخم شد كشته در چنگ شير برفتند تركان ز پيش مغان * كشيدند لشكر سوى دامغان وز آنجا بجيحون نهادند روى * خَليده دل و با غم و گفت‌وگوى شكسته سِليح و گسسته كمر * نه بوق و نه كوس و نه پاى و نه پَر

شب

شبى چون شبه روى شسته بقير * نه بهرام پيدا نه كيوان نه تير دگرگونه آرايشى كرد ماه * بَسيج گذر كرد بر پيشگاه شده تيره اندر سراى دورنگ * ميان كرده باريك و دل كرده تنگ ز تاجش سه بهره شده لاجورد * سپرده هوا را بزَنگار گرد سپاه شب تيره بر دشت و راغ * يكى فرش افگنده چون پرّ زاغ چو پولادِ زَنگارخورده سپهر * تو گفتى بقير اندر اندوده چهر نمودم ز هرسو به چشم اهرِمن * چو مارِ سيه باز كرده دهن هر آنگَه كه برزَد يكى باد سرد * چو زنگى برانگيخت ز انگِشت گَرد چنان گشت باغ و لبِ جويبار * كجا موج خيزد ز درياىِ قار فروماند گردونِ گردان بجاى * شده سست خورشيد را دست و پاى زمين زيرِ آن چادر قيرگون * تو گفتى شدستى بخواب اندرون جهانرا دل از خويشتن پرهراس * جَرَس برگرفته نگهبانِ پاس نه آواى مرغ و نه هَرّاى دَد * زمانه زبان بسته از نيك و بَد
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 504 | ذبيح الله صفا