ز خون دليران بدشت اندرون * چو دريا زمين موجزن شد ز خون
همه روى صحرا سر و دست و پاى * به زير سُمِ اسبِ جنگآزماى
ز سُمِّ ستوران در آن پهن دشت * زمين شد شش و آسمان گشت هشت
فرورفت و بررفت روز نبرد * بماهى نم خون و بر ماه گرد
بروز نبرد آن يَلِ ارجمند * بشمشير و خنجر بگرز و كمند
بريد و دريد و شكست و ببست * يلانرا سر و سينه و پا و دست
هزار و صد و شصت گُردِ دلير * بيك زخم شد كشته در چنگ شير
برفتند تركان ز پيش مغان * كشيدند لشكر سوى دامغان
وز آنجا بجيحون نهادند روى * خَليده دل و با غم و گفتوگوى
شكسته سِليح و گسسته كمر * نه بوق و نه كوس و نه پاى و نه پَر
شب
شبى چون شبه روى شسته بقير * نه بهرام پيدا نه كيوان نه تير
دگرگونه آرايشى كرد ماه * بَسيج گذر كرد بر پيشگاه
شده تيره اندر سراى دورنگ * ميان كرده باريك و دل كرده تنگ
ز تاجش سه بهره شده لاجورد * سپرده هوا را بزَنگار گرد
سپاه شب تيره بر دشت و راغ * يكى فرش افگنده چون پرّ زاغ
چو پولادِ زَنگارخورده سپهر * تو گفتى بقير اندر اندوده چهر
نمودم ز هرسو به چشم اهرِمن * چو مارِ سيه باز كرده دهن
هر آنگَه كه برزَد يكى باد سرد * چو زنگى برانگيخت ز انگِشت گَرد
چنان گشت باغ و لبِ جويبار * كجا موج خيزد ز درياىِ قار
فروماند گردونِ گردان بجاى * شده سست خورشيد را دست و پاى
زمين زيرِ آن چادر قيرگون * تو گفتى شدستى بخواب اندرون
جهانرا دل از خويشتن پرهراس * جَرَس برگرفته نگهبانِ پاس
نه آواى مرغ و نه هَرّاى دَد * زمانه زبان بسته از نيك و بَد