چنان برگرفتم ز زين خدنگ * كه گفتى ندارم بيك پشه سنگ
كمربند بگسست و بند قباى * ز چنگش فتادم نگون زير پاى
بدان زور هرگز نباشد هِزَبر * دو پايش به خاك اندرون سر بابر
سواران جنگى همه همگروه * كشيدندم از چنگ آن لخت كوه
تو دانى كه شاهى دل و چنگ من * بجنگ اندرون زور و آهنگ من
بدستِ وى اندر يكى پشهام * وزين آفرينش پرانديشهام
يكى پيلتن ديدم و شير چنگ * نه هوش و نه دانش نه راى و نه هَنگ
عنانش سپرده بدان پيل مست * همش كوه و هم غار و هم راه پست
دليران و شيران بسى ديدهام * عنان پيچ از آنگونه نشنيدهام
همانا كه كوپال سيصد هزار * زدندش بر آن تارَك نامدار
تو گفتى كه از آهنش كردهاند * به روى و بسنگش برآوردهاند
چه درياش پيش و چه ببر بيان * چه درنده شير و چه پيل ژيان
همى تاخت يكسان چو روز شكار * ببازى همى آمدش كارزار
چُنو گر بُدى سام را دستبُرد * ز تركان نماندى سرافراز گرد
جنگ ايرانيان و تورانيان
برآمد خروشيدن داروگير * درخشيدن خنجر و زخم تير
تو گفتى كه ابرى برآمد ز گنج * ز شنگرف نيرنگ زد بر ترنج
دو لشكر به يكديگر آويختند * تو گفتى بهم اندر آميختند
غريويدن مرد و غُرّنده كوس * همى كرد بر رعد غُرّان فسوس
ز آسيب شيران پولاد چنگ * دريده دل شير و چرم پلنگ
زمين كرده بُد سُرخ رستم بجنگ * يكى گُرزهء گاو پيكر بچنگ
بهرسو كه مركب برانگيختى * چو برگ خزان سر فروريختى
بشمشير بُرّان چو بگذاشت دست * سر سرفرازان همى كرد پست
اگر برزدى بر سر آن سرفراز * به دو نيمه كرديش با اسب و ساز
چو شمشير برگردن افراختى * چو كوه از سواران سرانداختى