بپيش پدر شد بپرسيد ازوى * كه با من جهان پهلوانا بگوى
كه افراسياب آن بدانديش مرد * كجا جاى گيرد بدشت نبرد
چه پوشد كجا برفرازد درفش * كه پيداست تابان درفش بنفش
نشان ده كه پيكار سازم بدوى * ميان يلان سرفرازم بدوى
به دو گفت زال اى پسر گوش دار « 1 » * يك امروز با خويشتن هوش دار
كه آن تُرك در جنگ نر اژدهاست * دَم آهَنج و در كينه ابر بلاست
درفشش سياهست و خَفتان سياه * ز آهنش ساعد ز آهن كلاه
همه روى آهن گرفته بزر * درفش سيه بسته بر خُود بر
بيكجاى ساكن نباشد بجنگ * چنينست آيين پور پشنگ
نهنگ او ز دريا برآرَد بدَم * ز هشتاد رَش نيست بالاش كم
ازو خويشتن را نگهدار سخت * كه مرد دليرست و پيروزبخت
شود كوه آهن چو درياى آب * اگر بشنود نام افراسياب
به دو گفت رستم كه اى پهلوان * تو از من مدار ايچ رنجه روان
جهان آفريننده يار منَست * دل و تيغ و بازو حصار منست
اگر اژدها باشد و ديوِ نَر * بيارَمْشْ بگرفته بند كمر
ببينى كنون در صفِ كارزار * كز آن شاه جنگى برآرم دمار
بدانگونه با وى برآيم بجنگ * كه بر وى بگريد سپاه پشنگ
برانگيخت آن رخش رويينه سُم * برآمد خروشيدن گاودُم
دمان رفت تا سوى توران سپاه * يكى نعره زد شير لشكر پناه
چو افراسيابش بهامون بديد * شگفتيد زان كودك نارسيد
ز گردان بپرسيد كاين اژدها * بدينگونه از بند گشته رها
كدامست كاين را ندانم بنام * يكى گفت كاين پوردستانِ سام
بود رستمش نام و بس سركشست * گَهِ جنگ چون آب و چون آتشست
نبينى كه با گرز سام آمدَست * جوانست و جوياى نام آمدَست
هامش
( 1 ) - گوش داشتن : مراقبت كردن ، مواظب بودن .