بر خلاف فردوسى كه در باب على عليه السلام غلوّ كرده راه اعتدال پوييده و هرچهار يار را بيك چشم نگريسته و گفته است :
صحابان او جمله اخْيَر بُدند * همه هريكى همچو اختر بُدند
و ليكن ازيشان چهار آمدند * كه در دين حقّ پايدار آمدند
ابو بكر صدّيق شيخ عتيق * كه بُد روز و شب مصطفى را رفيق
پس از وى عمر بُد كه قيصر بروم * ز سهمش نيارست خفتن ببوم
سيم مير عثمان ديندار بود * كه شرم و حيا زو پديدار بود
چهارم على ابن عمّ رسول * سرِ شيرمردان و جفتِ بتول
از آزار اين چار دل را بتاب * كه آزارشان دوزخ آرد بتاب
اما فردوسى در عين آنكه ازين چهار يار بنيكى سخن گفته چون بعلى عليه السلام رسيده راه افراط در پيش گرفته و سرانجام به اعتقاد شديد خويش به دو اقرار كرده و حتى كار را بجايى كشانده كه گفته است :
نباشد جز از بىپدر دشمنش * كه يزدان بسوزد به آتش تنش
3 - سومين دليل بزرگ آنست كه در مقدمهء اين كتاب مدح شمس الدوله ابو الفوارس طغانشاه محمد بن البارسلان برادر ملكشاه و ممدوح ازرقى شاعر آمده است كه در هرات حكومت ميكرد :
نخست از خداوند باداد و دين * گشايم زبان را ابر آفرين
سخن كابتدا مدح خسرو بود * همايون همه چون مه نو بود
سپهر هنر آفتاب امل * ولىّ النعم شاه شمس الدول
جهان فروزنده فخر ملوك * منزّه دل پاكش از رنج سوك
ملك بو الفوارس پناه جهان * طوغَنشاهِ خسرو البارسلان
گويندهء اين داستان كه على التحقيق غير از فردوسى و يكى از معاصران طغانشاه پسر البارسلانست درست معلوم نيست . اين شاعر چنان كه از مقدمهء داستان او برميآيد آثار ديگرى نيز داشته و خود گفته است :
من از هردُرى سفته دارم بسى * شنيدند گفتار من هركسى