بنابر قول نظامى عروضى چون « بيست هزار درم بفردوسى رسيد بغايت رنجور شد و بگرمابه رفت و برآمد ، فقّاعى بخورد و آن سيم ميان حمّامى و فقّاعى قسم فرمود ، سياست محمود دانست ، بشب از غزنين برفت و بهرى بدكان اسمعيل ورّاق پدر ازرقى فرود آمد ، و شش ماه در خانهء او متوارى بود تا طالبان محمود بطوس رسيدند و بازگشتند ، و چون فردوسى ايمن شد ازهرى روبطوس نهاد و شاهنامه برگرفت و بطبرستان شد بنزديك سپهبد شهريار كه از آل باوند در طبرستان پادشاه او بود ، و آن خاندانيست بزرگ ، نسبت ايشان بيزدگرد شهريار پيوندد ، پس محمود را هجا كرد در ديباچه بيتى صد و بر شهريار خواند و گفت من اين كتاب را از نام محمود با نام تو خواهم كردن كه اين كتاب همه اخبار و آثار جدّان تست . شهريار او را بنواخت و نيكوييها فرمود و گفت يا استاد محمود را بر آن داشتند و كتاب را به شرطى عرضه نكردند و ترا تخليط كردند و ديگر تو مردى شيعييى و هركه تولّى بخاندان پيامبر كند او را دنياوى به هيچ كارى نرود كه ايشان را خود نرفته است . محمود خداوندگار منست ، تو شاهنامه بنام او رها كن و هجو او به من ده تا بشويم و ترا اندك چيزى بدهم ، خود ترا خواند و رضاى تو طلبد و رنج چنين كتاب ضايع نماند . و ديگر روز صد هزار درم فرستاد و گفت هربيتى بهزار درم خريدم آن صد بيت به من ده و با محمود دل خوش كن . فردوسى آن بيتها فرستاد ، بفرمود تا بشستند ، فردوسى نيز سواد بشست و آن هجو مندرس گشت و از جمله اين شش بيت بماند :
مرا غمز كردند كان پرسخن * به مهر نبى و على شد كهن
اگر مهرشان من حكايت كنم * چو محمود را صد حمايت كنم
پرستار « 1 » زاده نيايد به كار * وگر چند باشد پدر شهريار
ازين در سخن چند رانم همى * چو دريا كرانه ندانم همى
بنيكى نبد شاه را دستگاه * و گرنه مرا برنشاندى بگاه
چو اندر تبارش بزرگى نبود * ندانست نام بزرگان شنود » « 2 »
هامش
( 1 ) - پرستار و پرستنده : خدمتكار ، بنده
( 2 ) - چهارمقاله ص 49 - 50