گذشته ازين ، بنابر دلايلى كه بموقع اقامه خواهد شد ، ثابت خواهد گرديد كه منظومهء يوسف و زليخا خلاف مشهور اصلا متعلّق بفردوسى نيست و بنابرين سفر او ببغداد و نظم داستان يوسف و زليخا در حدود سال 386 بنام موفق ابو على حسن بن محمّد وزير بهاء الدولهء ديلمى ( كه در 387 از وزارت معزول و در 390 محبوس شده ) و بازگشت از آنشهر و توقف در « خان لنجان » و تقديم شاهنامه بابو بكر محمد و امثال اينها افسانههاى تازهيى است كه در نتيجهء اعتماد بر بعضى از نسخ شاهنامه و يوسف و زليخا در باب اين شاعر ابداع شده است .
ختم دومين نسخه و درآوردن آن بنام محمود غزنوى - چنان كه ديدهايم نخستين نسخهء شاهنامه در سال 384 بپايان رسيد ولى اين نسخه بنابر آنچه تحقيق كردهايم بسى كوتاهتر از نسخهء حاضر بوده و ظاهرا مأخذ كار البندارى در ترجمهء شاهنامه قرار گرفته است . اما فردوسى محققا پس ازين سال دائما در تكميل شاهنامه رنج مىبرد و كار ميكرد و درين حال شاهنامهء او شهرت مىيافت و از آن چنان كه گفتهايم نسخهها برمىداشتند تا بجايى كه آوازهء شهرت فردوسى بدربار محمود رسيد و فردوسى على الظاهر بوسيلهء نصر بن ناصر الدين سبكتكين برادر محمود ( متوفى بسال 412 ) يا بوسيلهء ابو العباس فضل بن احمد با اين پادشاه آشنايى يافت ( حدود سال 394 يا 395 ) و بر آن شد كه يك بار ديگر در شاهنامه نظر كند و در موارد لازم مدح محمود و بيان مآثر او را بيفزايد و اثر جاويد خود را بشاه غزنين تقديم كند تا بدينوسيله هم از فقر و تهيدستى رهايى يابد و هم شاهنامهء خود را از دستبرد حوادث مصون نگاه دارد . اين كار شش هفت سال به طول انجاميد و چنان كه شاعر در پايان شاهنامه آورده است در سال چهار صد هجرى انجام گرفت
ز هجرت بشد پنج هشتاد بار * كه گفتم من اين نامهء شاهوار
ليكن چنان كه ديدهايم چون در آغاز داستان اشكانيان سخن از حادثهء بخشيدن خراج يك ساله ميرود كه مربوطست بحادثهء قحط خراسان ( 401 تا اوايل سال 402 ) و مدح و ستايش محمود نيز با آن همراهست ، معلوم مىشود كه يا سال 400 آخرين سال تجديد نظر در شاهنامه نبود و يا اين سال بتقريب ذكر شده و مراد از آن حوالى سال 400 است .