نديدم سرافراز بخشندهيى * بگاه كيان بر درخشندهيى
همم اين سخن بر دل آسان نبود * جز از خامشى هيچ درمان نبود
يكى باغ ديدم سراسر درخت * نشستنگه مردم نيكبخت
بجايى نبود ايچ پيدا درش * جز از نام شاهى نبود افسرش
كه اندر خور باغ بايستمى * اگر نيك بودى بشايستمى
سخن را نگهداشتم سال بيست * بدان تا سزاوار اين گنج كيست
جهاندار محمود با فرّ وجود * كه او را كند ماه و كيوان سجود
بيامد نشست از بر تخت داد * جهاندار چون او ندارد به ياد
سر نامه را نام او تاج گشت * بفرّش دل تيره چون عاج گشت
ازين ابيات به خوبى ثابت مىشود كه فردوسى همواره در فكر آشنايى با پادشاهى بزرگ بود كه شاهنامهء خود را بنام وى كند و آخر كار قرعهء فال بنام محمود زد و اين شرف او را ارزانى داشت . ظاهرا اين امر در شصت و پنج يا شصت و شش سالگى شاعر يعنى حدود سال 394 يا 395 اتفاق افتاد چه درين روزگار فقر و تهيدستى او بنهايت رسيده و ضياع و عقار موروث در راه نظم حماسهء ملّى ايران از دست رفته بود . ابيات ذيل از شاهنامه مؤيّد مدّعاى ماست :
بپيوستم اين نامهء باستان * پسنديده از دفتر راستان
كه تا روز پيرى مرا بردهد * بزرگى و دينار و افسر دهد
نديدم جهاندار بخشندهيى * بگاه كيان بر درخشندهيى
همى داشتم تا كى آيد پديد * جوادى كه جودش نخواهد كليد
چنين سال بگذاشتم شصت و پنج * بدرويشى و زندگانى و رنج
چو پنج از بر سال شصتم گذشت * بدانسان كه باد بهارى بدشت
من از شصت و شش سست گشتم چو مست * بجاى عنانم عصا شد بدست
و در پايان شاهنامه ابيات ذيل ثبت شده است :
چو بگذشت سال از برم شصت و پنج * فزون كردم انديشهء درد و رنج
بتاريخ شاهان نياز آمدم * بپيش اختر ديرساز آمدم