الفهاى اطلاقى فراوانيست كه على التوالى و زياده از حدّ لزوم درين داستان مشاهده ميگردد و دليل آنست كه فردوسى چنان كه در ديگر موارد شاهنامه ديده مىشود ، هنوز بنهايت پختگى و مهارت خود نرسيده بود . مثلا در ميان نود بيت از يك قسمت اين داستان ابيات ذيل داراى الفهاى اطلاقيست :
بپيچيد بر خويشتن بيژنا * كه چون رزم سازم برهنه تنا
ز تورانيان من بدين خنجرا * ببّرم فراوان سرانرا سرا
بپيمان جدا كرد ازو خنجرا * بچربى كشيدش ببند اندرا
چو آمد بنزديك شاه اندرا * گو دستبسته برهنهسرا
يكى دستبسته برهنهتنا * يكى را ز پولاد پيراهنا
نبينى كه اين بدكنش ريمنا * فزونى سگالد همى بر منا
گر ايزد به من برنبخشايدا * تن رزمجويم نفرسايدا
ز نامردى خويش ترسيديا * ز جان و روانم تو ببريد يا
بزد اسب و آمد بَرِ بيژنا * جگر خسته ديدش برهنه تنا
يعنى ده درصد ابيات با قافيههايى كه الفهاى زائده دارد استعمال شده و اين وضع در اشعار ديگر فردوسى كمتر مشهودست .
علاوهبرين مقدّمه داستان منيژه و بيژن و شرحى كه فردوسى در ذكر مقدمات نظم آن بيان مىكند بصراحت تمام منفرد بودن داستان و ابتداى كار شاعر را در سرودن منظومهيى كه تاكنون بنظير آن دست نزده بود ، مىرساند . جوانى فردوسى و تمكّن او در ابتداى حيات نيز ازين مقدّمه به خوبى برميآيد و ازينجا ثابت ميگردد كه فردوسى در جوانى و اوايل عهد خود بسرودن منظومهء بيژن و منيژه دست زد و حتى چنين به نظر ميرسد كه اين داستان از شاهنامهء ابو منصورى گرفته نشده ( خاصه كه در غرر اخبار ملوك الفرس هم اثرى از آن نيست ) و دست يافتن شاعر بر نسخهء شاهنامهء ابو منصورى و نظم آن چند سال بعد و پس از مرگ دقيقى صورت گرفت و حتى در عين استفاده از شاهنامهء ابو منصورى نيز بايد چنين پنداشت كه فردوسى داستانهاى مهم و منفرد ديگرى مانند داستان سهراب - اكوان ديو - رزمهاى رستم را كه هريك در عهد او شهرت و رواجى