است و « در قيد اسارت ببصره افتاده و اشعار عربى ازو مانده » . اين اشارهء اخير به گمان ما نتيجهء اشتباه اين شاعر پارسىزبان با بشّار بن برد طخارستانى شاعر ايرانى تازىگويست كه در قيد اسارت ببصره افتاد و بسال 167 درگذشت . از شعر بشّار مرغزى اين قصيده را نقل كردهاند :
رَز را خداى از قِبَلِ شادى آفريد * شادى و خُرّمى همه از رَز بود پديد
از جوهر لطافتِ محض آفريد رز * آنكو جهان و خلق جهان را بيافريد
از رَز بود طعام و هم از رز بود شراب * از رَز بودت نقل و هم از رز بود نبيد
شادى فُرُخْت و خُرّمى آنكس كه رَز فُرُخْت * شادى خريد و خُرّمى آنكس كه رَز خريد
انگور و تاك او نگر و وصف او شنو * وصفِ تمام گفتْ ز من بايَدَت شنيد
آن خوشه بين فتاده بر او برگهاى سبز * هم ديدنش خُجَسته و هم خوردنش لذيذ
ديدم سياهروى عروسان سبزپوش * كز غم دلم بديدن ايشان بيارميد
گفتى كه شاهِ زنگ يكى سبزچادرى * بر دختران خويش بعمدا بگُستريد
آگَه نبودم ايچ كه دهقان مرا ز دور * با آن بزرگوار عروسان همى بديد . . .
آن گَردن لطيف عروسان همى گرفت * پيوندشان بتيغ بُرنده همى بُريد
زير لگد بجمله همى كشتشان به زور * چونان كه پوست بر تن ايشان همى دريد
اندر ميان سنگ نهان كرد خونشان * دهقان و لب ز خشم بدندان همى گَزيد
تا پنج ماه ياد نكرد ايچگونه زو * از روى زيركى و خرد همچنين سزيد
چون نوبهارْ باغ بياراست چون بهشت * از سوسن سفيد و گل سرخ و شنبليد
اندر ميان سبزه بدشت و بكوهسار * مشكين بنفشه و سمن و لاله بردميد
برزد شعاع زهره و بوى گلاب ازو * از بوى او گل طرب و لهو بشكُفيد
دانا كليد قفلِ غمش نام كرد از آنك * جزمَى نديد قفل غم و رنج را كليد
زينَست مهر من بمى سرخ بَرْ كزو * شد خُرّمى پديد و رخ غم بپژمريد
34 - عمارهء مروزى
ابو منصور عمارة بن محمّد مروزى از شعراى معروف اواخر عهد سامانى و اوايل دورهء غزنويست . از مجموع اطلاعاتى كه نسبت باحوال او در دست داريم معلوم مىشود كه وى آخر عهد سامانى را درك كرده و با