توَسَنى كردم ندانستم همى * كز كشيدن تنگتر گردد كمند
* * *
دعوت من بر تو آن شد كايزدت عاشق كناد * بر يكى سنگين دلى نامهربان چون خويشتن
تا بدانى درد عشق و داغ مهر و غم خورى * تا بهجر اندر بپيچى و بدانى قدر من
* * *
مرا بعشق همى محتمل كنى بحيل * چه حجّت آرى پيش خداى عزّ و جلّ
بعشقت اندر عاصى همى نيارم شد * بدينم اندر طاغى همى شوم بمَثَل
نعيم بىتو نخواهم جحيم با تو رواست * كه بىتو شكّر زهرست و با تو زهر عسل
بر وى نيكو تكيه مكن كه تا يكچند * بسنبل اندر پنهان كنند نَجْمِ زُحَل
هر آينه نه دروغست آنچه گفت حكيم * فمَن تَكَبَّرَ يوما فبعد عِزِّ ذَلّ
* * *
ز بس گل كه در باغ مأوى گرفت * چمن رنگ ار تنگ مانى گرفت
مگر چشم مجنون بابر اندرست * كه گل رنگ رخسار ليلى گرفت
همى مانَد اندر عقيقين قَدح * سرشكى كه در لاله مأوى گرفت
سَرِ نرگس تازه از زرّ و سيم * نشانِ سَرِ تاج كِسرى گرفت
چو رُهبان شد اندر لباس كبود * بنفشه مگر دين ترسى گرفت
* * *
كاشك تنم بازيافتى خبرِ دل * كاشك دلم بازيافتى خبرِ تن
كاشك من از تو بَرَستَمى بسلامت * اىّ فسوسا كجا توانم رَستَن
33 - بشّار مرغزى
از احوال او اطلاعى در دست نيست . نامش را هدايت « 1 » در شمار شعراى قديم آورده و گفته است كه بپارسى و عربى شعر ميسروده
هامش
( 1 ) - مجمع الفصحا ج 1 ص 171