ميتوان گفت كه قصيدهء دوم ناصرخسرو دنبالهء قصيدهء اوّل اوست . شايد علّت انتساب قصيدهء نخستين بكسائى آن باشد كه اين هردو بيك وزن و بحر و قافيه است و در نظر اول تصوّر استقبال در يكى از آن دو ميرود ، و چون ناصرخسرو در قصائد خود بسيار از كسائى نام برده و او را با خود مقايسه نموده و گاه فروتر از خويش دانسته است ، چنين تصوّر كردهاند كه قصيدهء دوم را ناصرخسرو باستقبال از قصيدهء نخستين ( كه آن را از كسائى پنداشتهاند ) سروده است .
ناصرخسرو در اشعار خويش چندين بار بنام كسائى اشاره كرده است و از همهء آنها معلوم مىشود كه علّت ذكر نام اين شاعر در پايان قصائد حكمى ناصر ، اشتهار كسائيست در مواعظ و نصايح ، و شهرت آن قصائدست در ميان اهل مرو ، كه ناصرخسرو قسمتى از زندگى خود را در آن گذرانده بود . مثلا درين دو بيت كاملا اين معنى آشكار مىشود :
از حجّت گير پند و حكمت * گر حكمت و پند را سزايى
با نَو سخنان او كهن گشت * آن شُهره مقالت كسايى
و حتى ناصر در بعضى ازين قصائد قصيدههاى كسائى را استقبال كرده و جواب گفته است مانند قصيدهء :
اين گنبد پيروزهء بىروزن گردان * چونست گلستان گه و گاهى چو بيابان
كه استقبال است از يك قصيدهء كسائى ، و ناصرخسرو خود در آخر آن قصيده به اين امر اشاره كرده و گفته است :
پژمرد بدين شعر من اين شعر كسائى * « اين گنبد گردان كه برآورد بدينسان »
از مواعظ كسائى اين ابيات را كه در لغت فرس پراگنده است ميآوريم :
بشاهراه نياز اندرون سفر مسگال * كه مرد كوفته گردد بدان ره اندر سخت
وگر خلاف كنى طمع را وهم به روى * بدرَّد ار بمَثَل آهنين بود هملَخت « 1 »
* * *
اى طبع ساز و ارچه كردم ترا چه بود * با من همى نسازى و دايم همى ژَكى « 2 »
هامش
( 1 ) - هملخت : تخت كفش
( 2 ) - ژكيدن : چخيدن ، شور و غوغا كردن و آوا برآوردن