بزلفش اندر مشك و بمشكش اندر خَم * بچينش اندر تاب و بتابش اندر چين
ميان حلقهء زلفش معلّقست دلم * مثال آنكه ميان فلك هوا و زمين
ز بادهء لب او تلخى است عهدهء من * روا بود ، كه بود تلخ مى به از شيرين
خرد ستد ز من او چون شه از معاند جان * دلم كَشَد ز من او چون شه از تَف مى كين
* * *
بوستانا تو چو من گشتى و من گشته چو تو * تو مگر تازه شدى همچون من از ابر دگر
تو چنان تازه بابرى من چنين تازه بابر * جز كه ابر تو دگر سانست و ابر من دگر
ابر من هنگام رادى شادمان و خند خند * ابر تو هنگام رادى سوگوار و ديده تر
ابر تو گهگاه بارد و آنچِ بارد آبِ ناب * ابر من پيوسته بارد و آنچِ بارد سيم و زر
ابر تو چون رفت تو نابهرهور مانى ازو * ابر من هرجا كه باشد من ز جودش بهرهور
تو ندانى خواند مدح ابر بارانبار هيچ * من ز نور ابر مدح خويش برخوانم زبر « 1 »
* * *
پديدارست عدل و ظلم پنهان * مخالف اندك و ناصح فراوان
ابَر ضحّاك چيره شد فريدون * وز اهريمن ستد خاتم سليمان
* * *
جهان ما بمَثَل مى شدست و ما ميخوار * خوشيش بسته بتلخى و خرّمى بخمار
جهان ما به دو نيكست و بدش بيش از نيك * گل ايچ نيست ابى خار و هست بىگل خار
ز بهر آنكه همى گريد ابر بىسببى * همى بخندد بر روى لاله و گل نار . . .
هامش
( 1 ) - ترجمان البلاغه ص 69 - 70