خسروى بهر دو زبان فارسى و عربى شعر مىگفته و عوفى قطعهيى از اشعار عربى او را نقل كرده است . از ابيات پارسى اوست :
چُنان دانى كِمْ خواستار نيست * يا شَهرِ مرا جز تو يار نيست
چُنان دانى اى ماهروى دوست * نگارين ، كه جز از تو نگار نيست
مرا چون تو هزاران هزار هست * و ليكن به تو بر اختيار نيست
دلى دادم ، بنمودَمَت صحيح * وُ گفتم كه مَرين را عَوار نيست
به من بازش دادى چنان خَلَق * مُسَلْسَل ، كه برو پود و تار نيست
همىگويم برتر شو از دلم * ترا با دل من هيچ كار نيست « 1 »
* * *
بشگفتم از آن دو كَژدُم تيز * كه چرا لاله را بجفت گُرُفت
با دو كژدم نكرد زُفتى هيچ * با دل من چراش بينم زُفت « 2 »
* * *
همّتى دارد او كه پندارى * آسمان زير و همّتش زبَرَست
او قضا گشت و دشمنانش حَذَر * وز قضا مرد را ره حَذَرست
ور فلك بسپرد شگفت مدار * قدم همّتش فلك سَپَرست
كوه با حلم او بيك نسبست * مرگ با بأس او ز يك گهرست
مَكْرُماتش بنوع ماند راست * نوع باقى و شخص برگذرست
* * *
اى بسا خسته كز فلك بينم * بىسلاحى هميشه افگارست
وى بسا بسته كز نوائب چرخ * بند پنهان و او گرفتارست
وى بسا كشتگان كه گرد و نر است * ندود خون و كشته بسيارست
* * *
هامش
( 1 ) - المعجم شمس قيس ص 125
( 2 ) - زفت : بخيل . دو بيت مذكور از فرهنگ اسدى نقل شده است . چاپ تهران ص 45