مر خداوند را بعقل شناس * كه بتوحيدْ وَهْم « 1 » نابيناست
آفريننده را نيابد وَهْمْ * گر بَوهْمْ اندَر آوريش خطاست
وَهْمِ ما يار جَوهر و عَرَض است * وين دو بر كردگار نازيباست
كَيف گُفتَن خطاست ايزَد را * كَيْفْ چون باشدش كه بىاكْفاست
نيست مانند او مپرس كه چيست * نامكان گير را مگو كه كجاست
* * *
مرده است ز مى ، ابر بر اويست مسيحا * بيمار جهان ، باد صبا داروى بيمار
تا ابر مسيحا شد ، بلبل همه انجيل * برخوانَد و بر كوه پديد آيد زُنّار
* * *
از كيوان تا همّت تو چندان * چند از قدم ماهى تا كيوان
مانا كه هزار گونه جان دارى * كين همّتِ چندين نكشد يكجان
گَهگاه بخواهى كه ببندى كف * انگشت مر او را نبرَد فرمان
بر جودى كشتى بنيا سودى * كر كفّ تو بودى سبب طوفان « 2 »
24 - قمرى جرجانى
ابو القاسم زياد بن محمّد القمرى الجرجانى از شاعران معاصر قابوس وشمگير و مدّاح آن پادشاه بوده و بنابرين در نيمهء دوم قرن چهارم ميزيسته است . عوفى نام و نسب او را به همان نحو كه گفتهايم آورده « 3 » ولى هدايت نام او را در ذيل « قمرى مازندرانى » ابو القاسم زياد بن عمر الجرجانى ضبط كرده است « 4 » . از اشعار اوست :
بتى كه سجده برد پيش روى او بت چين * خيال او بود اندر بهشت حور العين
الف بقامت و ميمش دهان و نونش زلف * بنفشه جعد و برخ لاله و ز نخ نسرين
هامش
( 1 ) - در لباب الالباب ( ج 2 ص 19 ) كه اين قطعه از آنجا نقل شده بجاى وهم « عقل » آمده و غلط است .
( 2 ) - ترجمان البلاغه ص 132
( 3 ) - لباب الالباب ج 2 ص 16
( 4 ) - مجمع الفصحا ج 1 ص 477