* * *
ما مى بخواستيم زدن دوش جام جام * چون تو بيامديش بمانديم خام خام
از آدم اندرون ز تبارت كسى نماند * كورا هجا نكردست منجيك نام نام « 1 »
* * *
اى خواجه مر مرا بهجا قصد تو نبود * جز طبع خويش را به تو بركردم آزمون
چون تيغ نيك كش بسگى آزمون كنند * و آنسگ بود به قيمت آن تيغ رهنمون « 2 »
* * *
مرا ز ديده گرفت آفتاب خواب زوال * كجا « 3 » بتابد خيل ستارگان خيال
به خانه در بنشستم ، بجاىِ مى خوردم * بجام ناله مىِ داغِ دوست مالامال
هزار دستان آواز داد و گفت چه بود * مرا ز شاخ فگندى بناله بيش منال
جواب دادم و گفتم ترا مگر بنكشت * قضا بدست فراق اندرون چراغ وصال
فغان من همه زان زلف كاندر آن نقشست * همه طراز ملاحت بر آستين جمال
چنان بنالم اگر دوست بارِ من ندهد * كه خاره خون شود اندر شَخ و زرنگ « 4 » زُكال « 5 »
تبارك اللّه از آن چهرهء بديع و لطيف * همه سراسر فهرست فتنه را تمثال
بزلف تنگ « 6 » ببندد بر آهوى تنگى * بديده ديده بدوزد ز جادوى محتال
هواى او بدلم بر همه تباهى كرد * هواى خوبان جستن همه غمست و و بال
چرا بصبر نكوشم كه صبر دوست بود * كسى كه بسته بود عقل او كمر بكمال
بتازو آن فرس تندسير پيش من آر * كه ساق او ز جنوبست و سُمّ او ز شمال
هر آنگهى كه ببيشه درون زند شيهه * ز بيم شيههء او شير بفگند چنگال . . .
هامش
( 1 ) - ترجمان البلاغة ص 113
( 2 ) - ايضا ص 95
( 3 ) - جايى كه ، محلى كه
( 4 ) - زرنگ : درخت كوهى بىبارى كه هيزم را شايد و آتش بر او كم كار كند .
( 5 ) - زكال : زغال
( 6 ) - تنگ : درهء كوه